قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4305
تاريخ الفي ( فارسى )
شد . فوجى كثير به او ملحق شد و به اتفاق قلعهء مذكور را محاصره نمودند . و نصرت خان به سنگ منجنيق در پاى قلعهء زنتنبور به قتل رسيد . و چون اين خبر به علاء الدين رسيد ، در غضب رفته به نفس خود متوجه قلعه شد . و چون در آن دو سه منزل به واسطهء فوت نصرت خان آزردهخاطر بود و بعضى نزديكان ترغيب شكار نموده ، سلطان به نشاط شكار مشغول شد . بعضى از فتنهانگيزان به سليمانشاه ، برادرزاده علاء الدين كه الب خان خطاب داشت ، خاطرنشان كردند كه همچنانكه علاء الدين بعد از قتل عمّ خود پادشاه شد ، سلطنت را به قتل علاء الدين بهدست مىبايد آورد . و رأى ايشان بر آن قرار گرفت كه در شكارگاه به قصد علاء الدين اقدام نمايند . و چون سلطان با معدودى چند به شكار مشغول شد ، الب خان با جماعت تيراندازان غالب به سر وقت او رسيده ، تيرباران كردند . و چون اجل موعود نرسيده بود ، هيچ زخمى به وى نرسيد . قباى پنبهدار كه براى دفع سرما در برداشت ، كار زره نموده ، از تيرباران خلاصش كرد . سوى دو تير كه اندك بازو را مجروح كرده بود ، سلطان از پا درافتاد . دو كس از نزديكان ، خود را بر بالاى سلطان افكندند . الب خان ، سلطان را كشته پنداشته و به اتمام كار او نپرداخت و از غايت شوق سلطنت متوجه بارگاه او شد . و همچنان سواره در بارگاه او درآمد و حاجيان را به كشتن سلطان خبر داد و متفرق نمود . و مردم ، ديگر به واسطهء آنكه اگر سلطان زنده بود وى را كجا جرئت اين گستاخى است ، بر قتل سلطان يقين كرده بالضروره بر وى به سلطنت سلام كردند و بر تخت نشسته ، مطربان را به حضور طلب نمود و فيلان و اسباب را آراسته به نظر وى درآوردند . بعد از لحظهاى ارادهء دخول در حرم كرد . ملك دينار كه محافظ حرم بود ، گفت : تا سر سلطان يا كشتهء او را در نظر من درنياورند ، اين اراده محال است كه به فعل آيد . اما سلطان علاء الدين لحظهاى بيهوش بود . بعد از آنكه به هوش آمد ، چند نفرى نزد وى جمع شده آن دو زخم را بستند . به خاطر سلطان رسيد كه به جانب قلعهء زنتنبور فرار كند . اما آن چند كس - كه ملك حميد الدين از آن جمله بود - به عرض رسانيدند كه هنوز اين حرامخوار آرام نگرفته و لشكريان بر وى اتفاق نكردهاند بعد از آنكه يك شب فرصت يابد ، كار مشكل شود . همين زمان متوجه بارگاه خاص مىبايد شد . و چون چشم لشكريان بر سلطان افتد ، همه از وى برگشته ، به سلطان ملحق شدند . سلطان را اين سخن معقول افتاد . چتر سفيد را چتردار حاضر كرد و بر سر علاء الدين گرفته متوجه سراپرده شده تا رسيدن به اردو ، به قدر پانصد سوار به وى ملحق شد . چون به لشكرگاه رسيد ، بر بالاى پشتهاى كه نزديك به اردو بود رسيده توقف كرد . و چون نظر مردم بر چتر افتاد ، از هر جانب به آن طرف دويدند . فيلبانان كه فيلها را آراسته بودند ، به يكباره به طرف