قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4975

تاريخ الفي ( فارسى )

به دست چپ رفته به لهراسب ، عمزادهء اسكندر و ديگر كسان او رسيد و امير على ، پسر اسكندر و دختر و زنان و متعلقاتش را اسير گرفتند . و اميرزاده سلطان حسين و سيد خواجه شيخعلى بهادر با هفتاد مرد به اتفاق قراولان در كنار دريا به اسكندر رسيدند . با او پنجاه سوار و دويست پياده بود . اميرزاده سلطان حسين به طريق فريب بر ايشان حمله كرده گريزان شد . ايشان دلير شده از جنگل بيرون آمدند . اميرزاده برگشته بيشتر [ ى ] از پيادگان او را به قتل رسانيد . وفادار داد مردانگى داده با آنكه نيزه بر دهن او رسيد - چنان كه دندان‌هاى او بيفتاد - از جنگ باز نايستاد « 1 » تا آنكه فتح شد . و نوكران اميرزاده سلطان حسين از چلاويان دو كس را فرود آوردند و اسكندر شكست خورده ديگر خبرى از او پيدا شد . و بعضى گفته‌اند كه درويش شد و جمعى خبر دادند كه در آن جنگل‌ها هلاك شد . چنان مسموع شد كه حسن مازندرانى كه تاريخى بر احوال دار المرز و گيلانات نوشته در آن تاريخ آورده است كه چون اسكندر شيخى از لشكر منصور منهزم گشته به جنگل درآمد ، حكام گيلان و مازندران حسب الحكم صاحبقران به طلب او روان شدند و تمام جنگل‌هاى طبرستان و گيلانات را احاطه نموده به جستجوى او مشغول گشتند و بعد از تفحص و تجسس بسيار جمعى از كسان حاكم لاهيجان به اسكندر شيخى رسيدند . و او با زن و دو فرزند و دو سر خدمتكار يك جا بودند . چون لشكريان او را ديدند ، اسكندر به جنگ درآمد . و زن و فرزندانش بنياد گريه و زارى كردند . اسكندر ، زن و پسر خود را به دست خود كشت . بعد از آن چندان جنگ كرد كه كشته شد و سرش را جدا كرده ، حاكم گيلان به ملازمت صاحبقران فرستاد ، و الله أعلم . و اميرزاده سلطان حسين از آن دو كه جلو گرفتار شده بودند ، يكى را به درگاه فرستاد و آن حضرت احوال اسكندر را از او تحقيق نموده و جميع امرا و شاهزادگان كه به جنگل درآمده بودند يك جا شده تفحص بسيار كردند و اصلا از اسكندر خبر نيافتند و ناچار مراجعت نموده نزد صاحبقران آمدند . و با وجود آن همه سعى معاتب شده و ديگرباره به موجب حكم به طلب او روان شدند . و شاه ملك نيز به آن طايفه ملحق شد و صاحبقران از . . . « 2 » بركهء مذكور كوچ فرمود ، از آب جهنم دره گذشت و نزديكى يكى از قلاع رستمدار نزول نمود . و شاهزادگان و امرا به طرف جنگل در ميان گل‌ولاى روان شدند و باران نيز مىباريد و جاى فرود آمدن نمىيافتند و صاحبقران كس فرستاده ايشان را باز طلبيد . به موجب حكم ، به ملازمت روان شدند . و چون پل بعد از گذشتن صاحبقران ويران شده بود ، در آن روى آب

--> ( 1 ) . ق : باز ايستاد . ( 2 ) . يك كلمه ناخواناست .