قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4961

تاريخ الفي ( فارسى )

طاز بود رفته در مقام دفع او شدند . و سلطان ناصر نيز در باطن با سودون خوب نبود . بنابراين مقدمات ، سودون خود را از دخل در مهمات ملك و مال مصر معاف داشت و به طريق يكى از امرا به جاى خود مىبود و گمان داشت كه سلطان در مقام تسلى او خواهد شد . و سلطان خود از خدا مىخواست تغافل نمود و يشبك صاحب‌اختيار شد و منصب سودون را كه امير آخورى بود به اينال‌باى دادند . و سودون طاقت نياورده بعد از چند روز با مردم خود سوار شده از شهر بيرون رفت به گمان آنكه تمام غلامان سلطان نزد او خواهند رفت ؛ چه ، نيكى بسيار در وقت اعتبار به ايشان كرده بود . به خلاف ظن هيچ‌كس به غير از جماعتى كه با او همراه سوار شده بودند پيش او نرفت . و سلطان كس نزد او فرستاد كه « سبب اين فتنه‌انگيزى چيست ؟ اگر ميل منصب سابق دارى مضايقت نيست ، و اگر حكومت يكى از ولايات مىخواهى نيز ميسر است . » سودون در جواب گفت كه « جمعى از دشمنان من در ملازمت سلطان هستند . مقصود اخراج آن جماعت است . » و سلطان قبول اين سخن نكرده به عزم جنگ سودون سوار شد . و سودون حمله اول را طاقت نياورده گريخت و سلطان او را تعاقب نموده از راه ديگرى به مراجعت قاهره رفت و عزيمت گرفتن قلعه كرد . و سلطان در راه خبردار شده ايلغار نموده و خود را به قاهره رسانيد و مرتبهء ديگر سودون را شكست داد . و شب در ميان آمده جماعت سودون متفرق شدند و سودون ناچار شده با سه كس به خانهء يشبك رفت ؛ چه ، وقتى كه نوروز و جكم ، يشبك را گرفته بودند و مىخواستند كه [ او را ] به قتل آورند ، به سعى سودون خلاص شده ، و مع هذا از قلعهء اسكندريه سودون ، يشبك را بيرون آورده بود . و چون يشبك از آمدن سودون خبردار شد يشبك او را به حرمت و عزت نگاه داشت و هزار دينار به جهت سامان و ما يحتاج او فرستاد و از سلطان درخواست كرد كه او را به حال خود گذارد كه به دمياط [ 525 ب ] رود . و به موجب التماس او حكم شد كه سودون مطلق العنان شود . و امير سودون حمزاوى ، نايب صفد را به سعى آقباى طاز كركى به قاهره طلبيدند و امير شيخ ، نايب صفد شد . و سودون طاز چون به دمياط رسيد در اواخر جمادى الآخر سنهء مذكور جمعى را با خود متفق ساخت و اظهار خلاف نمود و بسيارى از اعراب با او جمع شدند . و سلطان ، امير تغرى بردى و جمعى ديگر را به جنگ او فرستاد . و سودون طاز نزد امير بكتمر بايقرا « 1 » ، حاكم اعراب رفت كه او را با خود متفق سازد . و بكتمر كس فرستاد كه « سودون نزد من است . » تغرى

--> ( 1 ) . ق : امير بكتمرى بايقرا .