قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4934

تاريخ الفي ( فارسى )

رسيد . آن حضرت را به واسطهء حقوق سابق او رقت شده و به عزم قشلاق به قراباغ رفت و قورياها « 1 » از نى ساختند و خيمه و خرگاه در آن‌جا برپاى كردند . مرحمت شاهانه تمام لشكر را اوكولكا « 2 » داده ، و از طرف دشت قپچاق ايلچيان آمده از طرف خان خود ، تحف و هدايا آوردند و اظهار اطاعت و انقياد نمودند و آن حضرت را بر سر عنايت آوردند . و اميرزاده محمد سلطان كه از سمرقند مىآمد با لشكرى آراسته نزديك رسيد و تمام شاهزادگان و امرا به عزم استقبال روان شدند و در كنار آب ارس به يكديگر رسيده از طرفين پيشكش بسيار كشيدند و به اتفاق به ملازمت صاحبقران آمده ، آن حضرت او را در آغوش عطوفت كشيده او را از حال راه پرسيد . شاهزاده زانو زده شرح حالات به موقف عرض رسانيد و پيشكش بسيار كه لايق آورنده و برنده بود كشيد . و امير شمس الدين عباس و ديگر امرا كه در ركاب شاهزاده بودند ، به سعادت بساطبوسى رسيده هريك به قدر مرتبهء خود پيشكش كشيدند . و آن حضرت شاهزاده را منظور نظر التفات ساخته نوازش بسيار كرد و انعام بسيار داد . از آن جمله يك تغوز « 3 » اسب عربى ( نقره ) « 4 » خنگ با زين زر بود . و بعد از چند روز كه به عيش و عشرت گذشت يرغوى اميرزاده اسكندر پرسيده شد . او را چوب ياساق زده بند برداشتند و بگذاشتند . « 5 » و آن حضرت نشاط شكار فرمود و شكارى بسيار به قتل آمد . و در شكارگاه نظر صاحبقران بر جويى ويران افتاده ، به خاطر آن حضرت رسيد كه حفر آن نهر فرمايد ، چه ، آن زمين استعداد زراعت بىنهايت داشت . تواچيان « 6 » به موجب فرمان زمين بر امرا و لشكريان قسمت كرده به مدت يك ماه فارغ شدند و آن جوى به نهر برلاس مشهور شد و طول آن ده فرسخ و عرضش چنان كه كشتى در آن تواند جريان يافت « 7 » . و احوال عراق عرب آن است كه چنان كه مذكور شد سلطان احمد [ جلاير ] ، ايلدرم بايزيد را بر آن داشت كه به نواحى ارزنجان آمده و به طريقى كه گذشت معاودت نموده و به [ 519 الف ] بغداد رسيد و آنچه مقدر بود در آن ديار آبادانى نماند . و صاحبقران به آذربايجان آمده بار ديگر سلطان احمد به بغداد رسيد و بقيه كه در اطراف و اكناف بودند ، نزد او جمع شدند . و اين خبر به صاحبقران رسيد . رأى صواب‌نما مصلحت چنان ديد كه قبل از

--> ( 1 ) . كلبه‌هاى محقّر . ( 2 ) . انعام . ( 3 ) . هر تغوز ( تقز ) نه عدد است . ( 4 ) . جاى يك كلمه در نسخ بياض . اضافه از روضة الصفا . ( 5 ) . آزادش كردند . ( 6 ) . ر ك : پاورقى صفحهء 606 متن ( 7 ) . ظفرنامه ( ص 244 ) : « . . . دهنهء آن از نهر ارس از موضعى كه به كوشك جنكشى معروف است [ و پايانش در محلى است كه آن را سرجه پيل گويند . - روضة الصفا ] بريده‌اند و طول آن . . . »