قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4894
تاريخ الفي ( فارسى )
شيروان و تركمان به ملازمت او مىآمدند و پادشاهان روم و مصر و شام از او در انديشه بودند . تا آنكه روزى در صحراى مرند « 1 » به وقت توقف شكار جرگهء آن حضرت به قوچى دوچار شد . در اثناى دويدن اسب آن حضرت اراده نمود كه آن قوچ را از زمين درربايد . چون از بالاى زين خم شد و آن قوچ را ربود ، آن صيد بر خود طپيده ، باركى شاهزاده رم كرد و آن حضرت به سر و گردن از اسب بر زمين آمد و زمان [ ى ] دير بيهوش بود . و تمام ايل و الوس گريبان چاك زده بر سر آن حضرت آمدند . بعد از ساعتى اثر حيات ظاهر شده تا سه شبانهروز اكثر اوقات بيهوش مىشد و مزاج شريفش از حد اعتدال تجاوز نموده مدتى صاحب فراش بود . و به واسطهء اين حادثه ، ديگر آن حضرت را دماغ باز رسيدن به مهمات مال و ملك نماند و گاهگاه مرتكب امرى مىشد كه نه قابل كاردانى او بود . « 2 » بدين جهت حكام اطراف و جوانب را امور نامناسب به خاطر رسيد و فتنه پيدا شد . و آن حضرت به مجرد توجه سلطان احمد از بغداد متوجه آن طرف شده با آنكه موسم يورش بغداد نبود - چه ، آن ولايت به غايت گرم است و در تابستان آنجا بودن بسيارى متعسر است - القصه هرروز دو كوچ مىرفت تا به بغداد رسيد . و سلطان احمد چون مىدانست كه در اين فصل محاصرهء بغداد محال است ، حصارى شد . شاهزاده دو روز در ظاهر بغداد نشست و ناچار كوچ كرده معاودت فرمود . و همچنان هر روز دو منزل مىآمد تا به تبريز رسيد و جمعى از مردم تبريز را كه گمان خلاف به ايشان بود ، به قتل آورد . و بنابر توهم مخالفتى كه از سيد على شكّى « 3 » در خاطر آن حضرت گذشت ، لشكر به ولايت او كشيده از مراسم تاخت و تاراج دقيقه [ اى ] فرونگذاشت . و گرجيان چون از اعمال و افعال آن حضرت واقف شدند ، فرصت غنيمت دانسته آغاز مخالفت كردند . و سلطان سنجر حاجى سيف الدين به موجب حكم صاحبقران مدتى مديد بود كه قلعهء النجق را محاصره كرده بود و سلطان طاهر بن سلطان احمد در آن قلعه بود ؛ چه ، سلطان سنجر ديوارى بر دور قلعه از سنگ برآورده بود و كسى را از درون و بيرون آمدوشد ممكن نبود . سيد على شكّى چون ولايت خود را ويران ديد ، با گرجيان اتفاق نموده متوجه قلعهء النجق شد و به اتفاق گرجيان به آذربايجان درآمد و ويرانى بسيار كرد . سلطان سنجر طاقت نياورده از پاى حصار به تبريز رفت . اميرزاده ميرانشاه ، اميرزاده ابا بكر ، پسر خود را با چندكس از امراى معتبر به دفع آن
--> ( 1 ) . ق : مزيد . روضة الصفا : « در حوالى خوى ، نزديك مزار پير عمر نخچيربان ( پير عمر نخچوانى ) . . . » ( 2 ) . روضة الصفا : « خبط دماغ به او دست داد و كارهاى او از نهج صواب و اعتدال بيرون شد . » ( 3 ) . روضة الصفا : سيدى على شكّى ارلات .