قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4846
تاريخ الفي ( فارسى )
كه « دغدغه به خود راه نداده بيرون مىبايد آمد . » و او را بخت يارى نكرده بيرون نيامد و دست بر تيرانداختن گشود . طهرتن ، والى ارزنجان ، پيش او رفته او را نصيحت كرد كه قدم از حد خود بيرون نهادن آخر سودى نمىكند . و او باز پسر را با سلمش « 1 » بيرون فرستاد و اسباب خوب به همراه ايشان نمود . و همان سخن اول روز را تكرار كرد . و صاحبقران دانست كه او ميل بيرون آمدن ندارد . همراهانش را نگاه داشت . و روز ديگر اميرزاده سلطان محمد نيز به لشكر ظفر اثر ملحق شد و جنگ بر قلعه انداختند . و از قلعه مكتوبى بر تيرى بسته بيرون انداختند كه « سلمش ، سردار صاحب وجود اين قلعه است . او را محكم مىبايد داشت . » و آن حضرت پسر مصر را كه شش ساله بود به حضور طلبيد . و او در كمال فصاحت روى بر زمين نهاده به عرض رسانيد كه « گناه پدرم اگرچه بسيار است ، اما كرم صاحبقران از آن بيشتر است . » آن حضرت را بر او رحم آمده فرمود كه « گناه پدرت را به تو بخشيدم . برو و او را بيرون فرست . » و خلعت خاصهء فرزندان خود را در او پوشانيد و حمايل زرين يكى از شاهزادگان را در گردن او انداخت و نزد پدرش فرستاد . مصر و اهل قلعه آن حضرت را [ 497 ب ] دعاى بسيار كردند ، اما از بيم جان بيرون نيامد . و به عرادهء منجنيق اكثر خانههاى قلعه ويران شد . بار ديگر مادر خود را با تحف خوب بيرون فرستاد . باز جواب يافت كه « اگر امان مىخواهد ، بيرون مىبايد آمد . » و حضرات عاليات او را امان داده خلعت نمودند و رخصت كردند . و باز آن بىسعادت بيرون نيامد . و آن حضرت در برابر قلعه عمارتى بنياد نهاد و به چند روز از قلعه بيرون بلندتر شد . باز مصر التجا به اميرزاده محمد سلطان برد . و در جواب همان سخن اول شنيد . و ديگر باره به جنگ مشغول شد . و لشكر منصور دامن بر ميان زده پياده شدند . و چون شب شد خواجه شاهين با هفت كس از همه پيشتر به پاى حصار به كمرى بلند برآمد و در آن بالا آتش روشن كرد . امير ارغونشاه اختاچى و امانشاه خزانهچى سربالا برآمده ، امانشاه زخمدار برگشت و ارغونشاه به كمرى كه بلندى آن سيصد گز بود ، برآمده به پاى حصار رسيدند و زير بارو را به كلنگ خالى كردند و بر سر چوب بازداشتند . نوكران مصر چون دانستند كه ديگر محافظت ممكن نيست ، روى از مصر برگردانيده خود را از ديوارها به زير انداختند و خلايق درون حصار يكباره فرياد برآورده سلاح از خود دور كردند . و مصر چون آن حالت مشاهده نمود ، ديگرباره مادر خود را بيرون فرستاد . او به زارى خون پسر خود را درخواست نمود . آن حضرت فرمود كه « اگر مىخواهد
--> ( 1 ) . ق : ستلمش .