قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4820

تاريخ الفي ( فارسى )

كه « از آن طرف ايمن نيستم ، و الا با عمّ بزرگوار مضايقه ندارم . اكنون مصلحت در آن است كه من را جميع خويشان به مال مدد كنند كه به كنار جيحون رفته نگذارم كه صاحبقران از آب عبور كند . » « 1 » سلطان احمد به مقتضاى همّت خود جواب داد « 2 » كه « اين خيال نيك است ؛ چه ، آن حضرت ده هزار چاكر بهتر از بنده و شاه منصور دارد . به كدام استطاعت اين خيال به خاطر مىتوان آورد ؟ امثال اين فكرها باعث آن مىشود كه خشك و تر اين مملكت با هم بسوزند و در اين ديار از اين فكر غلط ديّار [ ى ] نماند و اگر من پياده غاشيه بر دوش در ركاب آن حضرت روان شوم از آن دوست‌تر دارم كه به يارى شاه منصور پادشاه روى زمين باشم . و اگر او ميل جنگ دارد گو آماده باش كه عن قريب آن حضرت مىرسد . » « 3 » و شاه منصور چون دانست كه سلطان احمد با او اتفاق نمىكند ، نواحى كرمان را تاخته مراجعت نمود . و در اين سال يلبغا ناصرى كه منطاش را شكست داده بود ، حيله كرده روزى لباس حرير درپوشيد و اظهار مخالفت ظاهر برقوق كرد و منادى كرد كه « هركس با منطاش اتفاق دارد حاضر شود » و هركس كه به منطاش اتفاق داشت از بىعقلى و كوته‌انديشى حاضر شد و هزار و دويست كس به اين تقريب از منطاشيان حاضر شده يلبغا حكم كرد همه را گرفتند . و اين خبر را به سلطان مصر ملك ظاهر نوشت . و منطاش در اين سال متوجه شام شد و يلبغا ناصرى به دفع او روان شده منطاش از راه ديگر ايلغار نموده به شام درآمد . يلبغا چون اين خبر شنيد معاودت كرد و با منطاش جنگ كرده او را شكست داد و او بعد از آنكه در قصر ابلق متحصن شده بود و گمان مردم آن بود كه بيرون رفتن او ممكن نيست ، گريخته به جانب تركمانان رفت و به ميان مردم آوازه افتاد كه يلبغا دانسته او را نگرفت و يلبغا چون از ملك ظاهر يك بار شلاق خورده بود ، در فكر شد . و آخر الأمر رأى بر آن قرار گرفت كه به بهانهء تيرانداختن منطاش به شام مىبايد رفت و استعداد [ 492 الف ] لشكر كرده هركس از امراى مصر را كه مىدانست دفع مىبايد كرد به بهانه [ اى ] به قتل آورد و خاطر از مهمات مصر جمع كرده متوجه شام شد و به شام آمده يلبغا و جميع امرا استقبال كرده رعايت يافتند . در اين اثنا خبر رسيد كه منطاش را سالم دوكارى گرفت و سلطان خوشحال شده و مرداس احمد را نزد سالم فرستاد كه منطاش را از او گرفته بياورد . چون مرداس به آنجا رسيد ، سالم

--> ( 1 ) . فارسنامهء ناصرى ( ج 1 ، ص 322 ) : « لشكر به ماوراء النهر برم و اسباب و اساس سلطنت امير تيمور را بر هم زنم و از حد ختا ، مصر را متصرف شوم . » ( 2 ) . روضة الصفا ، ج 4 ، ص 587 . ( 3 ) . تاريخ كرمان ( ج 1 ، ص 550 ) : « تو به جاى فرزند منى ، سرد و گرم روزگار كمتر چشيده‌اى ، ما را آن زور بازو نيست كه با امير تيمور هم‌ترازو شويم . »