قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4807
تاريخ الفي ( فارسى )
و در اين ايام كه ظاهر و منصور مقابل بودند ، اخبار اراجيف مختلف به مصر بسيار مىرفت و مردم مصر كه عاشق حادثه بودند ، هميشه با يكديگر جنگ مىكردند تا آنكه خبر رسيدن « 1 » ملك ظاهر مشخص شد و فتنه آرام گرفت . صاحب تاريخ مصر نوشته : پدرم تغرى بردى با ظاهر در اين جنگ همراه بود و گفت به وقتى كه منصور پيدا شد ظاهر از من پرسيد كه « چه نام دارى ؟ » چه ، از غايت اضطراب من را نشناخت . من نام خود گفتم و او نام من را شگون دانسته ؛ چه ، معنى اين لفظ اين است « خدا داد . » و همان لحظه دولت عظيم خداى تعالى او را روزى كرد و ظاهر من را به تربيت و رعايت اميدوار ساخت و نخستين خدمتى كه فرمود بعد از فتح رساندن خبر فتح به قاهره بود . « 2 » و ظاهر در سيزدهم شهر صفر سنهء مذكور به مصر آمده بر تخت نشست و ملك منصور را به دستور سابق محافظت كرده به چشم نگاه مىداشت . تا آنكه در سنهء 914 « 3 » ( ؟ ) فوت شد و او دوباره به سلطنت مصر رسيد و در هردو مرتبه يك اختيار نداشت و به غايت ظالم بود ، چنان كه در اوقاتى كه ظاهر او را در قلعه نگاه مىداشت و جميع اسباب فراغتش را مهيا كرده بود ، بر هر يك از خدمتكاران كه غضب مىكرد كمتر از پانصد چوب نمىزد و ايشان چون بسيار فرياد مىكردند و آواز به ملك ظاهر مىرسيد ، كس فرستاده گناه ايشان را شفاعت مىكرد . و ظاهر با منصور خوب سلوك مىكرد . اكثر اوقات او را به صحبت شراب مىطلبيد و منصور چون مست مىشد شروع در دشنام ظاهر مىكرد و به آنچه در دل داشت بر زبان مىآورد و ظاهر به خنده مىگذرانيد و به غلامانش مىگفت كه « صاحب خود را بيرون بريد كه مست شده . » و چون او را بيرون مىبردند ، دشنام مىداد و مىرفت و صبح كه هشيار مىشد ، به عذرخواهى مىآمد و بالاخره به واسطهء كثرت شرمندگى ترك صحبت ظاهر كرد و به غير از ايام عيد و نوروز نزد وى نمىآمد . و ظاهر كس فرستاد ، امرايى را كه در قلعهء اسكندريه بودند به مصر آوردند و يلبغا ناصرى از آن جمله بود ؛ و الطنبغا چوپانى كه برقوق را از خانهء خياط بيرون آورده بود ، در ميان آن جماعت بود ؛ و مرداس كه سابقا مذكور شد كه انگشترى و سى هزار دينار گرفت از برقوق و همان لحظه نزد يلبغا رفته بود او نيز از اين جمله مردم بود . و چون اين جماعت را به نظر برقوق آوردند ، جميع ايشان زمين بوسيده از شرمسارى سربالا نمىكردند ؛ چه ، هرگز واقع نشده كه جمعى كه هريك قصد قتل يكديگر مىنموده باشند به يك بار اين چنين نزد او حاضر شوند .
--> ( 1 ) . ق : خبر رسيد . ( 2 ) . ابن تغرى بردى ، النجوم الزاهرة ، ج 11 ، ص 370 . ( 3 ) . م : 840 ؛ ش : 814