قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4282

تاريخ الفي ( فارسى )

مهيّا و آماده شد . چون از نيشابور گذشتند ، دانشمند مذكور كه در منقلاى قتلغشاه بود ، به نوروز رسيد . و نوروز كه فيروز جنگ بود ، شكست خورده ، گريزان شد . با آنكه عدد مردم دانشمند اندك بودند ، خانه و خزانهء او به دست خصمان افتاد ؛ هورقوداق و پسران توقداق متعاقب رسيدند و تعاقب كردند . و نوروز ، شب به ميان گله‌هاى اسبان خود رسيده در ميان گله فرود آمد و در پس ديوارها و شكست‌ها كمين كرده ، نيم شب كه لشكر هورقوداق رسيد . نوروز چون شير زخم خورده از كمين بيرون آمد و جمعى كثير را بر خاك انداخت . اما چون مدت دولتش به‌سر آمده بود ، شجاعت سودى نكرده باز شكست خورده گريزان شد . چون به ديوار بست هرات رسيد ، ملك فخر الدين كرت « 1 » او را به شهر دعوت كرد . نوروز متفكر شد . او را گفتند « 2 » كه « قول ملوك كرت را اعتماد نشايد ، و اين معنى آزموده شده » . چون اجل نوروز رسيده بود ، سخن ناصحان مشفق را قبول نكرد « 3 » و به سخن بىوفاى ملك فخر الدين به شهر درآمد . و قتلغشاه و امرا متعاقب رسيدند و شهر را در ميان گرفته ، دو سه جنگ انداختند . اما نوروز در مقام مدافعه شده فتح ميسر نشد . اما ملك فخر الدين خاك بىمروتى بر فرق بيخت و شرم از ديده شسته ، نوروز را گرفته به خصمان داد . و تفصيل اين سخن آنكه نوروز به اعتماد نيكى [ اى ] كه با ملك فخر الدين در ايام پدرش ، ملك شمس الدين كرده بود ، به قلعه درآمد ؛ چه ، ملك شمس الدين به واسطهء بىاعتمادى و ناحفاظى ملك شمس الدين هفت سال او را [ در قلعهء خيسار ] مقيّد داشت . و چون نوروز به آنجا رسيد در مقام شفاعت شد . شمس الدين گفت : اين پسر به غايت بىباك و سفّاك است و چون با پدر وفا نكرد ، با تو هم نكند . نوروز قبول نكرد و الحاح نمود . ملك گفت : به آن شرط او را آزاد مىكنم كه امير نوشته دهد كه هر كار بد كه از او سر زند ، امير جواب دهد . نوروز به اين شرط او را از حبس نجات داد . و چون نوروز به قلعه درآمد ، بعد از چند روز حاجى رمضان كه صاحب مشورت نوروز بود ، آثار غدر و مكر فخر الدين را فهميده ، به نوروز گفت كه صلاح در آن است كه ملك فخر الدين را گرفته محبوس سازيم و خود به ضبط قلعه به خاطر جمع مشغول شويم و بعد از معاودت خصم ، او را رها كنيم . نوروز اين سخن را قبول نكرد و گفت كه ما با شخصى كه نيكى كرده و ما را پناه داده چگونه بدى كنيم ؟ سرهنگى « 4 » استراق سمع كرده اين سخن را به ملك فخر الدين رسانيد . ملك خود بهانه

--> ( 1 ) . م : كرد . ( 2 ) . جامع التواريخ : امراى او بابكر و ساربان و سدوم گفتند - ج 2 ، ص 1278 . ( 3 ) . جامع التواريخ : نوروز گفت سه روزه نماز فرايض از من فوت شده ، مىخواهم كه به قضا بگزارم . - همان . ( 4 ) . جامع التواريخ : سرهنگى سگزى .