قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4765

تاريخ الفي ( فارسى )

نمود . سلطان ابو يزيد را كه نااميد از ابرقو بازگشته بود تحريك فتنه و فساد نمود و شاه يحيى نيز به تحريك او به عزم ييلاق به علفخوار فارس آمد . سلطان زين العابدين چون از جرئت او مطلع شد با لشكرى گران متوجه او شد و پهلوان مهذب وفادار از ابرقو با هزار و پانصد كس آمده به سلطان ملحق شد و نوازش يافت و شاه يحيى طاقت نياورده بازپس نشست ؛ و هر منزل كه سلطان پيش مىآمد ، شاه يحيى يك منزل عقب مىرفت ، تا آنكه هر دو لشكر به اصفهان رسيدند . اعيان اصفهان اكثرى به ملازمت سلطان رفتند و شاه يحيى عاجز شده به قلعهء اصفهان درآمد . و زمستان شده اكثر اوقات جنگ مىشد . شاه يحيى باز حيله انگيخته امراى فارس را از خود راضى كرده ، بر آن داشت كه به سلطان عرض كردند كه « يراق زمستان نداريم . امسال به فارس مراجعت نموده سال آينده بازآييم . » و سلطان بازگشت و به شيراز رفت . اما اصفهانيان كه از بخل و امساك شاه يحيى به جان آمده بودند ، « 1 » با يكديگر اتفاق كرده بيست هزار پياده كماندار خانهء او را محاصره كردند . شاه يحيى پيغام داد كه « اگر عمال من بد سلوكى كرده باشم تغيير دهم . » جواب شنيد كه « ما شما را طلبيده بوديم . حاليا التماس آنكه به همان طريق كه تشريف آورده‌اند مراجعت فرمايند . » شاه يحيى ناچار قبول كرده از شهر بيرون رفت . اصفهانيان اين خبر را به شيراز فرستادند . سلطان به تعجيل به اصفهان آمده تمام آن ولايت به تصرف او آمد و اصفهانيان را رعايت نموده اصفهان را به خال خود ، مجد الدين مظفر داد و عازم نطنز شد كه عمّش ، سلطان [ 479 ب ] بايزيد در آنجا بود . ايلغار نموده بايزيد را آن‌قدر فرصت شد كه كوچ خود را رديف خود كرده به در بستان گريخت و از آنجا به كرمان رفت . و سلطان احمد كرمان را در تصرف داشت . و امير سيورغتمش اوغانى را سلطان زين العابدين به جهت آنكه كرمان بالكليه از تصرف او بيرون نرود ، در آن ولايت اقطاع داد و به آن ولايت رفت و به وقت رخصت اجازت يافت كه اگر تواند كرمان را متصرف شود . اوغانيان چون سيورغتمش به كرمان آمد ، به او ملحق شدند و ميان سيورغتمش و سلطان احمد دو مرتبه نزاع شد « 2 » و سيورغتمش را كارى از پيش نرفت . در مرتبهء آخر امير محمد

--> خود ، امير مجد الدين مظفر كاشى را به پيشكارى و نيابت خود تعيين ، و مهمّات مملكتى را به وى سپرد . ولى نخوت او باعث رنجش اطرافيانش بود . علّت عصيان امير غياث الدين شول بر سلطان اعتراض به كارهاى بىمورد امير مجد الدين بود . ( 1 ) . به غير از بخل و امساك ، مردم اصفهان از طمع بيش از حدّ شاه يحيى ناراضى بودند و از اين بابت از وى نفرت داشتند . وى حتى درهاى عمارت نقش جهان را نيز به يزد حمل كرده بود . - تاريخ عصر حافظ ، ج 1 ، ص 370 . ( 2 ) . تاريخ كرمان ( ج 1 ، ص 542 ) : « در قريهء رابر تقارب فئتين گرديد . »