قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4703
تاريخ الفي ( فارسى )
شاه شجاع به دار الملك تبريز درآمده در آن زمستان به عيش و عشرت گذرانيد . سلمان [ ساوجى ] كه مداح دودمان ايلكان بود به ملازمت شاه شجاع آمد و قصايد تهنيت گذرانيد « 1 » و نوازش يافت و حافظ يوسف شاه خواننده كه در فنّ خود يگانه بودند ، نيز به ملازمت آمده و خواجه شيخ [ محمد ] كججانى « 2 » كه پيشواى آذربايجان بود ، به سعادت دستبوس سرافراز شد و در حق اين سه كس شاه شجاع بر زبان گذرانيد كه « [ سلمان را ] از شنيدن بهتر و يوسف را برابر و شيخ را كمتر [ ديديم ] » « 3 » و ممالك سلطان حسين را بر فرزندان و برادران و امرا تقسيم نمود و هريك را به طرفى فرستاد . شاه منصور به حكومت گرجستان رفت ؛ و امير كاووس ، حاكم شيروانات . و چون صلاح در جنگ نديد به طرفى بيرون رفت و شاه منصور در شمّاخى به حكومت مشغول شد و حكومت نخجوان به فرّخ آقا مفوّض شد و امير اصفهان شاه به حكومت اوجان « 4 » و آن نواحى مقرّر شد . و شاه يحيى غيبت شاه شجاع را غنيمت دانسته در يزد به جمع لشكر مشغول شد و سوداى تسخير فارس و عراق در سرش افتاده بنياد فتنهانگيزى نمود و عمّال آن ولايت عرايض به درگاه فرستادند . مقارن اين حال كه عين زمستان بود دو كس از امراى آذربايجان كه يكى شبلى داوود و ديگرى عمركشى « 5 » نام داشت و در نواحى جغاتو مقام داشتند ، با همديگر اتفاق نموده صبحگاهى در اوجان ريخته و آوازه درانداختند كه « سلطان حسين رسيد » و اصفهان شاه به حسب اتفاق به دست ايشان گرفتار شد و مسافر آغا از جانب بغداد به مراغه آمده و آوازه درانداخت كه « سلطان حسين رسيد . » چون لشكر شاه شجاع متفرق بودند و خبر خلاف شاه يحيى نيز رسيده بود ، ناچار با وجود شدت سرما و درد پا سمند مراجعت سوار شده و از آن طرف سلطان حسين چون از مراجعت شاه شجاع خبردار شد ، از بغداد كه گريزگاهش بود ، چنان به تعجيل به آذربايجان رسيد كه بسيارى از اسباب لشكريان شاه شجاع به دست مردم وى افتاد . و شاه شجاع متحير و متفكر از دشمن خانگى و بيرونى به نواحى
--> ( 1 ) . از جمله گفت : شهنشاه قدر قدرت شجاع آن عالم عادل * كه عدلش بر جهان دارد حقوق منّت جانى مبارك باد و ميمون باد و فرّخ باد و فرخنده * بر آذربايجان ظلّ ظليل ظلّ يزدانى ( 2 ) . نسخ : كححال . ( 3 ) . مرحوم زرياب خويى كلام صاحب روضة الصفا را در اين مورد بدين صورت تهذيب كرده است « مىگويند شاه شجاع گفته بود كه آوازهء سه كس را در تبريز شنيده بوديم : سلمان [ ساوجى ] از آنچه شنيده بوديم بالاتر است و حافظ يوسف شاه با آنچه شنيدهايم برابر است و خواجه كججانى از آنچه شنيديم كمتر است . » و نيز رك : حبيب السير ، ج 3 ، ص 312 . ( 4 ) . متن : حعو صعو ؟ ؟ ؟ . تصحيح بر اساس متن تاريخ آل مظفر ( ص 104 ) و تاريخ آل جلاير ( ص 60 ) . ( 5 ) . حبيب السير ( ج 3 ، ص 312 ) : « به روايتى عمر چوب كشتى و به قولى طرب چودشتى . »