قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4695
تاريخ الفي ( فارسى )
در اين وقت قطب الدين اويس ، پسر بزرگ شاه شجاع توهمى به خود راه داده از پدر گريخت و مكتوبى مزوّر در نزد اسد فرستاد ، مضمونش آنكه « كرمان را به او دهد . » « 1 » و اسد كه گرگ كهن و روباه پير بود ، در جواب گفت كه « من و پادشاه را در ميان نشانى هست . كرمان سپردن موقوف به آن نشانه است . » چون اويس دانست كه كارى از پيش نمىرود ، به اصفهان نزد عم خود رفت و كار اسد روى در ترقّى نهاد . « 2 » شاه شجاع را چون طغيان اسد يقين شد به كرمان آمد . اسد هرچه عرايض ارسال داشت ، سودى نكرد . بالاخره به جنگ بيرون آمده شكست يافت و شاه منصور و ابو يزيد تا كنار پل رانده فرصت آنكه پل را تمام بركشند ندارند و شاه شجاع به ملاحظهء آنكه مبادا چشم زخمى رسد ، ايشان را بازخواند و كار كرمان به محاصره قرار گرفت . و اسد سراسيمه شده [ به ] شاه يحيى كه [ در يزد ] مادهء فتنه و فساد بود نوشت كه « وقت مدد است . » چون او را به حسب ظاهر امدادى نبود به پهلوان خرّم خراسانى كه در فارس نايب بود نوشت كه « تو و حسن هر دو از خراسانايد و همشهرى بودن را منظور داشته او را مددى كه مقدور باشد مىبايد كرد . » و پهلوان خرّم در مقام مرمّت قلعه و ترتيب اسباب جنگ و آلات حرب شد و عرضه داشت كه بهواسطهء قرب جوار شاه محمود و شاه يحيى خود را مستعدّ مىسازم . » و شاه شجاع به فراست دريافت كه او چه قصد دارد و خود به شيراز معاودت نموده سلطان [ عماد الدين ] احمد ، [ برادرش ] را به محاصرهء كرمان بازداشت . « 3 » سلطان احمد به اميد حكومت كرمان كمر سعى در ميان جان بسته راه آمد و شد را بر قلعه گيان آنچنان مسدود ساخت كه امكان درون بردن غلّه نماند و قحط عظيم پيدا شد . اسد طلب مدد از ملك هرات نمود . هرويان سخن وى را گوش نكردند . ناچار شد كه به شاه شجاع رجوع نمايد . در اين باب مكرّرا عرايض نوشت . جواب همه اين بود كه « قلعه درون را به گماشتگان اينجانب بايد داد و خود به ملازمت آمده كه گناه به عفو مقرون است . » و سلطان در برابر اين نيكوخدمتى توقع كرمان در كتابتى به كنايت از برادر نمود و جواب شنيد كه در برابر اين خدمت تربيت آن برادر لازم است و بر تقديرى كه حكومت كرمان باشد
--> ( 1 ) . تاريخ كرمان : « ما فرزند خود اويس را به حكومت كرمان فرستاديم ، پهلوان اسد بايد به شيراز بيايد . » ( 2 ) . تاريخ محمود كتبى ( ص 87 ) : « تا عاقبت با لكن نامى كه از طرف شاه شجاع كوتوال قلعه بود به جنگ پرداخت و با منجنيق بر قلعه مسلّط شد و عمّال والدة السلاطين را بگرفت و خزاين را ضبط كرد و خواجه محمد بعليابادى را بگرفت و مصادره كرد و بالاخره بكشت و خواجه شمس الدين محمد زاهد را كه از بزرگان ناحيهء اقطاع بود ، به زهر هلاك كرد . » ( 3 ) . و سلطان زين العابدين ، پسرش را نيز همراه برادر كرد .