قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4658
تاريخ الفي ( فارسى )
اما صاحبقران كه ضمير منيرش را علم به احوال آينده و حال يكسان بود ، به خاطر گذرانيد كه به شبيخون مبادا كه چون لشكر به غايت اندك است چشم زخمى برسد و بعد از تفرقهء اين مردم ديگر جمع كردن جمعى به غايت مشكل است . آن جماعت را به توقف امر كرده مبشر و عبد الله را به خود همراه كرده بر جناح استعجال روان شد و به كنار خندق رسيده بهواسطهء بسيارى آب خندق پياده شده اسبان را به مبشر سپرد و از ممرّ ترماوى « 1 » ( ؟ ) كه بر بالاى خندق انداخته بود و از آنجا آب به قلعه مىرفت ، تا زانو در آب درآمده به پاى ديوار آمد و تا نزديك به دروازه رسيده دست بر در زد . معلوم شد كه عقبش را به خاك انباشتهاند . بازگشته اطراف و جوانب بارو را به نظر درآورده جانبى كه قابل برآمدن بوده به عبد الله نمود و معاودت نموده به ملازمان پيوست و متوجه قرشى شد . چون به پاى حصار رسيدند ، چهل و سه كس را نزد اسبان گذاشت و صد كس را همراه عبد الله نمود كه به جايى كه به او نموده رفته بر بالاى حصار درآيند . و خود با صد كس ديگر بر در دروازه بايستاد . و عبد الله و همراهانش نردبانها كه از بورداليغ « 2 » همراه آورده بودند بر ديوار نهاده بالا آمدند و بر در دروازه آمدند و محافظان را مست لا يعقل يافته ، قفل در دروازه را بشكستند . حضرت صاحبقران برغو كشيده « 3 » با آن صد كس درآمد و غوغا بلند شد . مردم قرشى متحيّر و سراسيمه به هر طرف گريزان شدند . زن و فرزند امير موسى به دست لشكريان صاحبقران افتاد و پسرش را به جهت آنكه چون خبر به مخالفان رساند و ايشان ترسيده متفرق شوند ، رها دادند كه نزد پدر خود رفت و صورت واقعه را بيان كرد و او در بحر حيرت كه فى الواقع جاى آن بود كه غرق شود ، فرو رفته كس نزد ملك فرستاده او را نزد خود طلبيد . و صباح مجموع آن لشكر كه قريب به دوازده هزار كس بودند به پاى قلعهء قرشى آمدند . حضرت صاحبقران قلعه را متصرف شده يك دروازه را به امير سيف الدين سپرد و در يك دروازه به نفس نفيس توقف نمود و ديگر مردم را به بالاى برج و باره فرستاد . در آن روز امير مؤيد ارلات با سى كس بيرون آمده خود را بر آن لشكر زد و شصت اسب از مخالفان گرفته به قلعه درآورد . دور كه بهادر « 4 » در اين وقت از غنيم جدا شده به قلعه درآمد . صاحبقران گيتىستان اراده نمود كه در همين روز از قلعه بيرون آمده جنگ كند ، اما امير سيف الدين كه از علم رمل و نجوم وقوف داشت ، به عرض رسانيد كه « امروز توقف اولى است . » و روز ديگر ايلچىبوقا و آقتيمور بهادر با پنجاه مرد از قلعه بيرون رفتند و بر دشمنان
--> ( 1 ) . م : توماوى . ظفرنامه : ترناوى . ( 2 ) . مطلع السعدين : بردالق . ( 3 ) . برغو ، شاخ حيوان كه از ميان تهى باشد و آن را مانند نفيرى نوازند . - غياث اللغات به نقل از لغتنامهء دهخدا . ( 4 ) . متن : دركه ؛ مطلع السعدين : دوركا بهادر ؛ ظفرنامه : دوركه بهادر .