قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4656
تاريخ الفي ( فارسى )
در غضب شد و از قبول آن حكم گردن پيچيد و با جمعى كه با او بودند به قصد يلبغا به مصر آمد و يلبغا ، ملك را سوار كرده با ايشان جنگ كرد و شكست بر طيبغا افتاده گرفتار شد و او را با رفيقانش به قلعهء اسكندريه فرستادند و بعد از چند روز طيبغا به شفاعت امرا آزاد شد ، اما يلبغا عمرى به نهايت آرزو رسيده بىشريك به حكومت مصر مشغول شد . و در اين سال صاحبقران گيتىستان به عزم رزم امير حسين سوار شد و امير سيف الدين را منقلاى ساخت و امير حسين خواست كه به طريق شير بهرام به روباه بازى ، صاحبقران را فريب دهد ، اما سوار جهان ، پور دستان سام * به بازى سراندر نيارد به دام و ملك بهادر و عبد الله را نزد آن حضرت فرستاد و استدعاى موافقت به طريق ايام سابق نمود و ييسوريان از بيم خبر صلح اراده نمودند كه از لشكر صاحبقران تخلف نمايند و امرا به عرض آن حضرت رسانيدند كه « كلانتران ييسوريان را بايد گرفت . » جواب شنيدند كه « اگر در ابتداى دولت اين جماعت را بگيريم ، مردم ديگر از بيم غدر از ما برحذر شوند . كار كشورگيرى به جمعيت دلها به اتمام مىرسد نه به حيله و مكر . » و آن جماعت را به حضور طلبيده ايشان را رخصت داد كه به جا و مقام خود روند . و به قرشى معاودت اتفاق افتاد . و امير حسين سپاه جمع آورده متوجه شد و خضر خزانهدار را با مصحفى كه به آن سوگند خورده بودند ، فرستاد و پيغام داد كه « مخالفت موجب خرابى مملكت است . من لشكر خود را در چغانيان « 1 » ، و شما در خزار « 2 » گذاشته هر يك با صد مرد در تنگ چكچك به هم ملاقات بنماييم و عهد و پيمان تازه كرده و راه سخن مفسدان را بربنديم . » امير صاحب تدبير چون امير حسين را مىشناخت ، مطلقا به صلح همداستان نمىشد . اما امرا بالتمام مايل به صلح بودند . چندان سخن كردند كه امير لشكر را در خزار گذاشته و سيصد مرد كارديده انتخاب نمود و به عزم آنكه رعايت حزم را نموده دويست كس را در ده نو گذارد و صد سوار همراه به وعدهگاه برد . از آن طرف امير حسين ، شير بهرام را بكشت - چنانچه بر زبان صاحبقران گذشته بود - و سه هزار سوار را به ايلغار به طرف امير تيمور روان كرد . يكى از ملازمان صاحبقران در ميان آن لشكر ، گريخته به تعجيل به لشكر صاحبقران رسيد و بهرام نام ، نوكرى كه حاضر بود ، به او اين خبر را بگفت . بهرام بهواسطهء آنكه امرا همه به
--> ( 1 ) . روضة الصفا : چغانا . ( 2 ) . ق ، ش : جوار ؛ م : خوار .