قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4269

تاريخ الفي ( فارسى )

هورقوداق ، حاكم فارس كه در راه بود به او دچار شده او را جبرا و قهرا برگردانيد و به اردوى پادشاه آورد . و چون هورقوداق به شرف زمين‌بوس مشرّف شد ، پادشاه احوال او استفسار نموده ، هورقوداق عرض كرد كه « اول اين سخن باريك عرض مىدارم كه چون در وقت رفتن به فارس در نواحى كهكيلويه رسيده ، جمعى را به تحصيل مال فرستادم ، كسان افراسياب غوغا كرده گفتند كه اين ملك را به ضرب [ 380 الف ] شمشير گرفته‌ايم و متوجهات كهكيلويه در ما افتاد . و در زمان كشتن بايدو لشكر به اصفهان و قرقلان كشيده شحنهء اصفهان را به قتل آورد . » و پادشاه اسلام از اعمال افراسياب در غضب رفت . فرمود كه او را به ياسا رسانيدند . و در بيست و هشتم ذى حجهء سنهء مذكور به حيلهء صدر الدين زنجانى و شيخ محمود ، جمال الدين دستجردانى كه در همين سال وزير شده بود ، به ياسا رسيد . و بيان اين سخن آنكه نوبتى غازان خان مهمّى را كه اراده داشت از نوروز پنهان باشد با وزير در ميان آورد ، و آن سخن به نوروز رسيد . پادشاه از وزير سبب افشاى آن پرسيد . جمال الدين اول انكار كرد ، بعد از آنكه غازان خان فرمود كه « ثالث كسى نبود كه سخن بيرون رود . من بودم و تو بودى و بس ، كردگار بود . » وزير صاحب تدبير گفت كه « از نوروز انديشيديم و از سر خود ترسيديم . » پادشاه فرمود كه « چون از من نترسيدى ؟ » وزير چون عتاب پادشاه به اين مرتبه ديد ، غمّازان « 1 » فرصت يافته چون از معايب او تقرير كردند ، به ارغوى او حكم شد [ ؟ ] بعد از ثبوت گناه به قتل رسيد و تير تدبير صدر الدين بر هدف مقصود رسيد . [ ] « 2 » در اوايل محرم سال ست و تسعين و ستمائه « 3 » بر مسند صاحب ديوان نشست و در اثناى سال خمس و تسعين و ستمائه ميان پادشاه اولوس قپچاق و بوقا پسر تاتار جنگ افتاده ، بوقا به قتل آمد و كسان او متفرق شده و پسر كهتر او ، تودىنام به بندگى غازان خان آمد . در باب انتقام خون بوقا طالب امداد شد . غازان خان به قبول اين سخن زبان گشاده ، ايشان را دل‌خوش ساخته به اقسام نوازشات دل‌خوش نمود . و در اين سال حكومت ولايت ختاى به تيمورقاآن - كه در سال سابق بر مسند قاآنى نشسته بود - متعلّق بود و بعضى از وقايع ايام او در سال سابق مذكور شد . و در اين سال بازرگانان اطراف به ختاى رفته جواهر و مرصّعات و مرصع‌آلات بسيار به سركار قاآن به صغف قيمت - چون با امرا و وزرا بسيار كار كرده بودند - فروختند و شصت تومان بالش نقد از خزانه گرفتند . و اميرى كه او را مقبل قپچاق گفتندى و به واسطهء مقرّر امرا و وزرا حال معزول بود ،

--> ( 1 ) . م ، ش . غازان ( 2 ) . متن افتادگى دارد . ( 3 ) . متن : تسعمائه .