قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4633
تاريخ الفي ( فارسى )
جهت ايشان استمالت نامهها و خلعت و كمر و شمشير فرستادند . « 1 » و امير حسين در سالى سراى و صاحبقران در نخشب و كش قشلاق كردند تا سمرقنديان را خاطرجمع شود . و آن زمستان را به عيش و عشرت در قشلاقها گذرانيدند . و اما احوال سربداران آن است كه چون پهلوان حسن [ دامغانى ] به سعادت رفت و سبزوار خالى شد ، جاسوسان خواجه على مؤيّد [ سبزوارى ] و درويش عزيز را واقف كردند . خواجه و درويش با هزار كس روى به سبزوار آوردند و شب قطع منازل مىكردند و روز مختفى مىشدند تا به سبزوار رسيدند . مردم شهر گمان كردند كه مگر حسن معاودت نموده . خواجه اويس سمنانى وزير را به ضرب چماق به قتل آوردند و چون اهل و عيال تمام لشكر حسن در سبزوار بودند ، تمام مردم از وى جدا شده نزد خواجه و درويش آمدند . و پهلوان حسن چون با درويش نيكويى كرده بود ، ناچار شد تن به قضا در داده متوجه ملازمت خواجه و درويش شود . خواجه على به سرداران لشكر حسن نوشت كه « سر حسن را مىبايد آورد . » و ايشان به واسطهء اهل و عيال ، پهلوان حسن را به قتل آوردند و سرش را به سبزوار بردند . درويش عزيز اظهار ملال نموده خواجه على گفت كه « كار مملكتدارى شرم و آزرم را برندارد . » حكومت حسن چهار سال و چهار ماه امتداد يافت و چون خواجه على آخرين ملوك سربداران بود و احوال او كرامند آن نيست كه در هر سنه يك بار ديگر او را ياد بايد كرد ، شرح احوال او تا زمانى كه به سعادت ملازمت حضرت صاحبقرانى مشرّف شد ، در همين محلّ ذكر كرده مىشود . القصه چون حكومت بر خواجه و درويش قرار گرفت ، درويش با خواجه گفت كه « از ملك معز الدين حسين كرت انتقام كشيدن واجب است . من به نيشابور مىروم ، تو لشكر از عقب من بفرست تا آنجا جمع شوند . » چون درويش به نيشابور رفت ، خواجه على تغيير اعتقاد كرد و لشكريان كه همراه درويش كرده بود طلب نمود . روز عيد سپاهيان كه اهل و عيال ايشان در سبزوار بود ، درويش را نبوده تصوّر نمودند ، و نزد خواجه رفتند . درويش با مريدان كه قريب به چهار صد نفر بودند بار ديگر عزيمت عراق نمود . خواجه جمعى را از عقب فرستاد كه به وقتى كه درويشان صاحب داعيه در كنار چاهى در بيابان فرود آمده بودند ايشان را تيرباران كردند و درويش را با هفتاد نفر به قتل آوردند و سرش را به سبزوار آوردند و در چهار سو بياويختند و خواجه على در حكومت مستقل شد .
--> ( 1 ) . مطلع السعدين : « در باب سربداران رأىها زدند . عاقبت بر آن قرار گرفت كه ايشان را به حبل حيل چون كفتار به گفتار در اين غار گرفتار كنند و استمالت نامه با خلعت و كمر و شمشير و منشور سمرقند به نام سربداران و جهت اكابر امثله و احكام در باب معافيات و مسلميات . . . روان كردند . »