قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4607
تاريخ الفي ( فارسى )
آخر شد و اين بدنامى تا به آخر بماند . و بعد از اين حركت قبيح در مقام رعايت بزرگ و كوچك شد . شاه يحيى را گرفته در قلعهء قهندز محبوس كرد ؛ و اصفهان و ابرقوه را به شاه محمود داد ؛ و كرمان را نامزد برادر خود احمد كرد . و امير مبارز به غايت شجاع بود و در سرانجام امور ملك و مال يد بيضا داشت ، اما به غايت خونريز و بىرحم بود . هيچ مجرم را لحظهاى زنده نمىگذاشت . بازىاش بجز تحريك شمشير نبود . از لطف الله عراقى كه مقرّب سلطان بود منقول است كه به كرات مشاهده شد كه به وقت قرآن خواندن گنهكارى را نزد امير آوردند و امير از ميان قرائت برخاسته آن شخص را به دست خود گردن زده باز به جاى خود آمده به قرائت مشغول شد . نوبتى شاه شجاع از پدر پرسيد كه « چند كس به دست امير به قتل رسيده باشد ؟ » در جواب گفت كه « هشتصد نفر به تيغ من مقتول شده . » و امير محمد در نابينايى چهار سال و هفت ماه زنده مانده در ربيع الآخر خمس و ستّين و سبعمائه [ - 765 هجرى ] درگذشت . آنچه از احوال امير مبارز و طريق گرفتارى او نوشته شد ، نقل از مطلع السعدين نموده شد و از تاريخ حافظ ابرو كه به ايشان قريب العهدست نقل كرده ، امّا صاحب تاريخ روضة الصفا تضعيف اين قول نموده . معلوم نيست كه صحّت قول ثانى كه نقل كرده مىشود از كجا بر وى ظاهر شده . اما به واسطهء حسن ظنى كه به اوست عبارات او را بجنسه نقل مىكند . شاه شجاع و شاه محمود قبل از آنكه به اصفهان برسند با شاه سلطان شكايتى از پدر كرده بودند و خدمتش به ايشان گفت كه « امير محمد داعيهء آن دارد كه شما را بگيرد . » آن سه كس با هم عهد كرده اتّفاق نمودند ، چون به اصفهان رسند جناب مبارزى را بگيرند . » بعد از آنكه به مقصد رسيدند ، امير محمد همچنان نيز به بدخويى و درشتگويى با ايشان زندگانى مىكرد . شبى شاه سلطان پياده با يكى از نوكران پيش شاه شجاع آمده رخصت گريختن خواست . شاهزاده از سبب آن پرسيد . او جواب داد كه « چنين استماع افتاد كه امير مبارز الدين محمد از عهد و پيمان ما آگاهى يافته و اگر اين خبر اعتبارى دارد فردا يك كس از ما جان نخواهد برد . » شاه شجاع او را تسكين داده مقرّر فرمود كه فردا قبل از طلوع آفتاب خاطر از انديشه پدر فارغ سازند . بامداد شاه شجاع و شاه سلطان به در خانهء مبارزى رفتند ، شاه محمود را آنجا نيافتند و از حال را معلوم كردند كه در حمام است . شاه سلطان به حمام رفت و حكايت درويش را به سمع او رسانيد . به اتفاق سوار شده متوجه وثاق امير محمد شدند . آن جناب در بالاخانه به تلاوت قرآن اشتغال داشت و به غير از مولانا ركن الدين كه به ركن صاين اشتهار دارد ، هيچكس از