قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4587

تاريخ الفي ( فارسى )

و شاه شجاع چون از فتح قلعهء سفيد « 1 » نااميد شد به شيراز آمد و جناب مبارزى حكومت كرمان را به فرزند دلبند خود شاه شجاع داد و جمعى از مردمى كه از ايشان گمان فتنه در فارس بود به او همراه كرد و همه به حكم او به آهستگى به قتل رسيدند . و پسر شيخ ابو اسحاق ، على سهيل نيز به دست افتاد و كشته شد « 2 » و جناب مبارزى به فراغت به حكومت شيراز مشغول شد . و ملك اشرف تا خمس و خمسين و سبعمائه [ 755 هجرى ] حاكم آذربايجان و آن نواحى بود ؛ و شيخ حسن برزگ تا سنهء هفتصد و پنجاه و هفت حكومت بغداد كرد ؛ و خواجه يحيى كراوى تا سنهء هفتصد و پنجاه و نه پيشواى سربداران نمود . و در اين سال حاكم سواد اعظم هندوستان ، فيروزشاه به طرف كلانور به شكار رفت و از آنجا بازگشته مردم خود را نوازش بسيار كرد و جمعى [ 446 الف ] كثير را به مناصب بزرگ سرافراز كرده خطاب‌ها داد و به جانب بنگاله لشكر كشيد ؛ چه ، الياس حاجى به واسطهء قتل فخر الدين قوى شده بود و تا سرحد بنارس از وى در تشويش بودند . سلطان كوچ بر كوچ به طرف بندوه كه محل قرار حاكم بنگاله بود روان شد . الياس حاجى كه خود را شمس الدين نام كرده بود ، بندوه را گذاشته به اكداله رفت . و اكداله موضعى است در غايت استحكام ، يك طرف غرقاب و يك طرف جنگل و جانب صحرا ديوارهاى مستحكم داشت . و سلطان از بندوه گذشته مردم آنجا را مضرّت نرسانيد و به اكداله آمد و در استعداد گذشتن از آب شد . روزى سلطان به جهت تغيير منزل سوار شده جايى كه مناسب اردو باشد تفحص مىكرد . شمس الدين خيال كرد كه سلطان عزم بازگشتن سوار شده . لشكر خود را ترتيب داده بيرون آمد . سلطان خود مستعد بود . جنگى در كمال صعوبت شد . مردم بنگاله شكست يافتند و چهل و چهار فيل و جميع اسباب سلطنت شمس الدين به دست مردم سلطان افتاد . و بشكال رسيد . چون بارندگى بنگاله بسيار مىشود و به وقت بشكال تردد در آن ولايت به غايت مشكل است ، سلطان گفت كه چون فتح كرديم و اسباب سلطنت او را گرفتيم ، سال ديگر به دفع او خواهيم

--> ( 1 ) . هر سه نسخه : قلعهء سعيد . ( 2 ) . مير خواند تصريح بر اين دارد وقتى كه على سهل را نزد امير مبارز الدين بردند ، به او گفت شنيده‌ام خط خوب مىنويسى . سطرى بنويس تا ببينم . آن كودك اين دو بيت را نوشت : سعادت به بخشايش داور است * نه در چنگ و بازوى زور آور است چو دولت نبخشد سپهر بلند * نيايد به مردانگى در كمند اما امير مبارز الدين گفت او مار بچه است . او را به شاه شجاع سپرد و شاه شجاع هنگامى كه از كرمان عازم اصفهان بود او را در رودان رفسنجان بكشت و آوازه انداخت كه به اجل خود مرده است . - روضة الصفا ، چاپ زرياب خويى ، ص 743 . و معين الدين يزدى نيز در مواهب ( ص 264 ) به غلط اين شايعه را اصل قلمداد كرده است .