قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4577

تاريخ الفي ( فارسى )

بر طرف شد و اقمشه و امتعهء اطراف و اكناف عالم ديگر نيامد . هندوان سرحدّ ، مس بسيار سكّه كردند و چون به سلطان خبر رسيد كه مهر مس راجح نمىشود و عالم خراب شد ، حكم كرد كه هر كه مهر مس دارد به خزانه آورد و به عوض مهر طلا بگيرد « 1 » . مردم مهر مس آنچه داشتند و خواه آنچه سكّه مىكردند به خزانه آورده در عوض مهر طلا مىگرفتند . انبارهاى مس در دهلى بدين جهت جمع شد و خزانه مطلقا خالى شده و سلطان آزرده‌خاطر شده به اندك جريمه حكم قتل مىكرد . خاطرها به غايت متنفر شده از هرطرف فتنه‌ها پيدا شد . چون به دفع يكى روان مىشد ، هنوز آن فتنه بالكليّه بر طرف نشده بود كه از طرف ديگر فتنه‌اى برخاسته بود . همچنين هميشه در اطراف مملكت خود مىگشت ، مع هذا امسال باران و طاعون سبب زيادتى ويرانى شد و خلايق بسيار در عهد او بر اين علت مردند . هرگز هندوستان را به آن ويرانى نشان نداده‌اند . قتل به افراط و مرگ به طاعون و گرسنگى زياد شده بود و علف هم در صحرا پيدا نمىشد و انواع جانوران نيز هلاك شدند ، تا آنكه ارحم الرّاحمين رحم كرده آن مرض بر طرف شد و باران نيز باريد . و چون به تاريخ بيست و چهار شهر محرّم سنهء هفتصد و پنجاه و دو امرا بر سلطنت فيروزشاه اتفاق نمودند و به يمن اتفاق آن ، لشكر به صحت و سلامت به سيوستان رسيد ، سلطان دست به انعام گشاده خاطر جميع مردم را به دست آورد و كوچ كرده به بكر آمد . مردم بكر را از خود راضى ساخته تا چه آيد . و در اين وقت خبر رسيد كه احمد اياز در دهلى طفل شش ساله [ اى را ] كه پدرش معلوم نيست به سلطنت برداشته آن پسر را به سلطان محمد نسبت مىدهد « 2 » و جمعى كثير بر وى جمع شده‌اند . سلطان ، سيف الدين شحنه را به نصيحت او فرستاد و كوچ بر كوچ متوجه دهلى شد تا به هانسى آمد . يك‌يك امرا از احمد اياز جدا شده نزد سلطان رفتند و او به غايت سراسيمه شده كس به جهت صلح و اظهار اطاعت در ميان انداخت و به جان امان يافت . چون اردو نزديك رسيد ، دستار در گردن انداخته به ملازمت آمد « 3 » . او را به

--> ( 1 ) . منتخب التواريخ : « چون در جاهاى دوردست سكّه مس رواج نداشت و يك تنكهء زر به پنجاه شصت سكّهء مس رسيد و كساد آن بر سلطان ظاهر شد ، حكم فرمود تا هر كه را تنكهء مس در خانه باشد به خزانهء عامره آورده تنكه‌هاى زر برابر آن ببرد . » ( ص 229 ) ( 2 ) . احمد اياز كه نيابت سلطان محمد در دهلى را داشت اين طفل گمنام را در سوّم صفر سال 752 ( تاريخ مباركشاهى ، ص 120 ) برداشت و او را سلطان غياث الدين محمود شاه ناميد . - منتخب التواريخ ، ج 1 ، ص 243 . ( 3 ) . مطلع السعدين ( 249 ) : « [ و گفت ] كارى از من در وجود آمد كه در دنيا بدنام و در آخرت گرفتار شدم . » و صاحب تاريخ فيروز شاهى ( ص 70 ) مىنويسد چون از احمد اياز پرسيدند « از براى كدام چيز زنجير در گردن خود كرده‌اى ؟ . . . اين بيت خواند : باز آمده‌ام چو خونيان بر در شاه * اينك سر و تيغ ، آنچه بايدت آن كن » .