قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4562

تاريخ الفي ( فارسى )

آوردند « 1 » و آن دو را به قلعهء اموك كردستان به موسى [ جيجى ] كوتوال سپرد . موسى ، عبد الحىّ را احترام نمود . خواجه عبد الحىّ از بس كه عاشق وزارت بود ، مكتوبى به ملك اشرف نوشته اظهار غمخوارى و كاردانى نمود كه « موسى از محافظت اين قلعه بسيار غافل است . مبادا كه كردان قصد اين قلعه نمايند . » ملك اشرف ، موسى را عقوبت بسيار كرد . آن بيچاره فرياد زد كه « بر گناه خود مطلع نيستم . » ملك اشرف مكتوب خواجه را به او نمود و بازش تربيت كرده به قلعه فرستاد . موسى ، عبد الحىّ را به خانهء تنگ و تاريك در قلعه درآورد و در خانه را به سنگ و كچ برآورد . روز از سوراخ دو ته نان به او مىداد تا وفات كرد . و چون گوشزد ملك اشرف شد كه او را خواص و عوام به ظلم نام مىبرند ، مولانا نظام الدين عبقرى « 2 » را كه به صلاح مشهور بود از تبريز طلب نموده ، و او پياده از تبريز به اوجان رفت . ملك اشرف استقبال كرده عذرخواهى نمود و گفت : « مىبايد كه مردم را [ 440 ب ] از ما ايمن گردانى كه بعد از اين ، قرارداد خاطر اين است كه به طريق معدلت با ايشان سلوك رود . » مولانا در جواب گفت كه « سخن راست اين است كه بر شما اعتماد نيست . » و فى الحال برگشته عازم تبريز شد . زنده گذاشتن او از ملك اشرف به غايت عجب نمود . و ملك اشرف بعد از دو ماه به قشلاق قراباغ رفت . و امير شيخ ابو اسحاق عزيمت تسخير يزد نمود . شاه مظفر آگاه شده فرزندان خود را از ميبد به قلعهء يزد درآورد « 3 » كه رعايا تسلّى شده دل در قلعه‌دارى نمايند . مدّتى مديد قلعه را محاصره كرد . جنگ‌ها شد . اما سودى نكرد . شاه مظفر به لوازم قلعه‌دارى كما ينبغى قيام مىنمود . يك مرتبه نقبى به درون حصار بردند . شاه مظفر نيز نقبى روبروى آن نقب كنده از طرفين به هم رسيدند . مردم بيرون آلات و ادوات خود گذاشته گريختند . امير شيخ چون ديد كه كارى ميسر نمىشود و زمستان شد و هوا به غايت سرد گشت ، به جانب شيراز برگشت . بعد از رفتن او چون اطراف يزد خراب شده بود ( از جايى ) « 4 » غلّه به واسطهء شدّت سرما به يزد نيامد . در يزد قحطى عظيم شد كه بىمبالغه آدمى آدمى را خورد « 5 » .

--> ( 1 ) . مطلع السعدين : « قاضى شمس الدين و خواجه غياث الدين شكر لب و سلطانشاه سراوى و يحيى و امير محمود و خواجه عبد الحىّ و دلو جوهر در قلعهء النجق بودند . عادلشاه اختاچى را فرستاد تا همه را به قتل آورد ، الّا . . . » ( 2 ) . مطلع السعدين : عضدى ( ؟ ) ؛ روضة الصفا : عضدى . ( 3 ) . مطلع السعدين و روضة الصفا : متعلقان خود را با پسرش نصرت الدين به يزد خواست تا در سرنوشت مردم يزد سهيم باشد . ( 4 ) . م ، ش : ندارد . ( 5 ) . مطلع السعدين ( ص 241 ) : « به هر گوشه ، جانى به نانى مىدادند و كسى التفاتى نمىكرد و به هر طرف شريفى به رغيفى [ - گردهء نان ] مىفروختند و كسى نمىخريد . اموات را جز لباس جوع كفن نرسيد و حفر قبر ميسر نگرديد . »