قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4548
تاريخ الفي ( فارسى )
و ملك مظفر ، منجك « 1 » را به ايلغار فرستاد كه يلبغا را در راه كشته سر او را به مصر آورد . يلبغا جوان « 2 » خوشصورت بلندقامت بود ، چنان كه در عهد او به حسن او ديگرى نبود . و غرلو « 3 » به غايت اعتبار رسيده در امور ملك و مال دخل كرد و هر روز يكى از امرا را نزد سلطان غيبت مىكرد ، و اين اخبار به امرا مىرسيد و موجب آزردگى خاطر ايشان مىشد . تا آنكه در باب ارقطاى نايب « 4 » - كه به غايت عاقل و صاحب اختيار بود و آنچه مراسم دولتخواهى سلطان بود به فعل مىآورد - مكرّرا سخنان گفت و ميان او و سلطان به نزول آزردگى در ميان آمد ، امّا ظاهرا محافظت مىكردند . همچنين ترغيب سلطان بر قتل امرا كه در بنديخانه بودند نمود . و امير ارغون علايى و قرابغاتمور « 5 » و صمغار « 6 » و ايتمش « 7 » كه در بنديخانه بودند ، به قتل رسيدند ، و امرا به تنگ آمده در باب غرلو « 3 » سخنان به سلطان رسانيدند كه « او ميل نيابت دارد و مىخواهد كه بعد از نيابت ، امراى صاحب وجود را برانداخته خود پادشاه مصر شود . » سلطان در اين باب از نايب سخن پرسيد . ارقطاى نايب از كمال عقل گفت كه او دشمن بسيار دارد تحقيق اين حال بايد نمود . ديگرباره امرا به جميع نزديكان سلطان اظهار رنجش خاطر خاص و عام از سلطان به واسطهء غرلو « 3 » نمودند . ايشان سلطان را از عاقبت كار و برگشتن جميع خلق تخويف بسيار نمودند . سلطان ديگرباره نايب را طلبيده در باب غولو « 3 » مشورت نمود . نايب گفت كه « اگر البته در باب او فكرى خواهى كرد او را به نيابت غزه « 8 » مىبايد فرستاد . » و سلطان نيز اين رأى را استحسان نمود . صباح كه غرلو به عادت قديم به قلعه آمد ، سلطان كس نزد نايب فرستاد كه « غرلو را به حكومت غزه « 8 » بفرست . » و كس به طلب غرلو فرستاد . غرلو در جواب گفت كه « من را بعد از سلطان به كسى كارى نيست . نايب را به من چكار ؟ « 9 » » نايب حقيقت را به سلطان عرض كرد . سلطان مغلطاى امير شكار و جمعى ديگر از امرا را فرستاد كه حكم رفتن به غزه را به او كنند . اگر قبول نكند او را نگاه دارند . و امرا از وى آزرده بودند و بهانه مىخواستند . چون از نزد سلطان بيرون آمدند به غرلو هيچ سخن نكرد . او را گرفتند . وقت نماز جمعه بود . چون سلطان به نماز رفت ، امرا غرلو را به قتل آوردند . بعد از معاودت از نماز ، سلطان احوال غرلو پرسيد . در جواب گفتند كه « چون حكم رفتن به او رسانيديم [ 438 الف ] قبول نكرد و مىخواست كه شمشير كشد . امرا او را در ميان گرفتند . و او دست برنداشت ، تا كشته شد . » و كشته شدن او بر سلطان به غايت دشوار آمد ،
--> ( 1 ) . متن : بيجك ( 2 ) . ق : يلبغا چون جوان . ( 3 ) . متن : اغريو . ( 4 ) . م : اقطاوى نايب . ( 5 ) . متن : قرابغار ( 6 ) . متن : صغار ( 7 ) . متن : اسمس ( 8 ) . متن : غره . ( 9 ) . النجوم الزاهرة : من را به نايب چه كار ، من را كه با كسى كارى نيست . - ج 10 ، ص 166 .