قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4494
تاريخ الفي ( فارسى )
اما احوال حاكم مصر در اين سال آن است كه امير بيكر كه نايب شام بود و دخترش در خانهء ملك ناصر ، به مصر آمد و چندان پيشكش همراه آورد كه محاسب وهم از حساب آن عاجز آمد . ملك دست بيكر را گرفته به درون محل خود برد و دخترش را كه زوجهء سلطان بود به او نمود . و او دست پدر خود بوسيده بازگشت . بعد از آن جميع دختران خود را ملك ناصر به دست بوسيدن بيكر حكم كرد . هر كدام كه مىآمدند ، مىگفت كه « دست عموى خود را ببوسيد . » و بيكر در برابر اين الطاف زمين بوسيده بيرون آمد . و ملك ناصر دو دختر خود را به دو پسر بيكر داد . و بيكر سجدهء شكر كرده به عرض رسانيد [ 426 الف ] كه « به وقت تولد پسران من را تمنا شد كه كاشكى دختر مىبودند ؛ چه ، پسر وقتى خوب است كه دولتمند باشد و به حد كمال سعادت برسد . اكنون سلطان من را از دغدغه خلاص كرد و ايشان را به سعادتى كه هرگز در گمان من نبود ، رسانيد . » و آنچه نهايت مطلب بيكر بود در اين مرتبه ملك ناصر نسبت به او به فعل آورد و به وقت رخصت گفت كه « اى بيكر اگر ديگر حاجتى دارى بخواه . » بيكر زمين بوسيده به عرض رسانيد كه « ديگر حاجتى ندارم . بجز آنكه خداى تعالى عمر من را در ايام دولت تو به آخر رساند » ملك ناصر گفت « خدا نكند . اميد من آن است كه من مرگ تو را نبينم ، و اگر بعد از تو زنده باشم ، اندك روزى زنده باشم . » و همچنان شد كه بر زبان سلطان گذشته بود ؛ چه ، بعد از بيكر به اندك وقتى ملك ناصر نيز درگذشت . و از جمله وقايع اين سال در مصر آن است كه يشو ، نايب سلطنت بود و بر مردم ظلم بسيار مىكرد . مردم مكررا شكايت به سلطان آوردند ، اما تأثيرى نمىكرد . از جمله قبايح اعمال يشو آن بود كه سلطان را تحريص مىكرد كه هركس از امرا كه صاحب جمعيت و خزانه باشد او را گرفته اموال او را متصرف مىشد ؛ و بر سوداگران آينده و رونده ظلم بسيار مىكرد . چنان كه نوبتى چوب بسيار به اضعاف مضاعف قيمت آن به سوداگرى طرح داد . تاجر فرصت نگاه داشته بر سر راه زن ملك ناصر كه مادر فرزندانش بود آمده فرياد كرد . زوجهء سلطان اين حال را به سلطان گفت . پس سلطان غضبناك شده كس به طلب يشو فرستاد . اما به وقت فرياد كردن تاجر نزد زن سلطان ، يشو خبردار شده فى الفور شخصى را به ناشناخت نزد آن تاجر فرستاد كه چوبها را زياده بر قيمتى كه يشو به سوداگران فروخته بود از آن سوداگر بخريد و زر نقد تسليم او نمود و بر اين معنى جمعى را گواه گرفت . چون سلطان ، يشو را طلب نمود و از حقيقت واقعه استفسار كرد . يشو به عرض رسانيد كه چوبهاى من از آن قيمتى كه فروختهام زياده مىارزند . حكم شد كه تاجر را با چوبها به