قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4484

تاريخ الفي ( فارسى )

امين الدين از گفتهء خود پشيمان شد ؛ چه ، همه خجالت بود . « 1 » بعد از احضار عبد الرزاق ، صورت و سيرت او سلطان را پسنديده افتاد . و به حسب اتفاق سخت كمانى « 2 » كمان خود را با هزار دينار در بازار آويخته بود كه هركس كه كمان را بكشد زر را متصرف شود . عبد الرزاق كمان را كشيده كيسهء زر را در بازار پاشيد . و اين حديث سبب اعتبار و زيادتى او نزد سلطان شد . و با ابو مسلم نيز تيراندازى كرده زيادتى كرد ، و در كشتى هم بر وى غالب بود . پس پادشاه در مقام تربيت عبد الرزاق شد و او را به تحصيل مال و جهات كرمان فرستاد كه اصل و اصل خزانه نموده فرع را خود متصرف شود . « 3 » عبد الرزاق كه به غايت عالى همت بود اصل و فرع را صرف شراب و شاهد نمود و بعد از تمام شدن زر پشيمان شده متحير بود كه خبر فوت سلطان به كرمان رسيد . خاطر عبد الرزاق از دغدغهء عتاب و خطاب فراغت يافته به خانهء خود رفت و روزى به باشتين رسيد كه ايلچى به آنجا فرود آمده و از دو كس كه حسن [ حمزه ] و حسين [ حمزه ] باشند طلب شراب و شاهد مىكرد . و ايشان هرچند عذر مىگفتند ، معقول نمىافتاد و مىخواست كه دست به تعدّى عورات دراز كند . آن دو برادر بىطاقت شده شمشير كشيدند كه « ما تحمل اين فضيحت نداريم . سر خود بر مىتوانيم داد و اين معنى را مشاهده نمىتوانيم نمود . » و آن ايلچى را به قتل آوردند . و خواجه علاء الدين محمد وزير اين خبر شنيد . كسان به طلب حسن و حسين فرستاد . عبد الرزاق به يارى حسن و حسين برخاسته ايشان را نفرستاد و به وزير نداد . وزير جمعى را به آوردن ايشان بار ديگر فرستاد . در اين مرتبه با جمعى از رنود و اوباش اتفاق كرده با مردم وزير جنگ كرد و سه كس را به قتل رسانيد و بقية السيف فرار نموده نزد وزير رفتند . عبد الرزاق برادران و خويشان و مردم آن موضع را جمع كرده گفت كه « فتنه‌اى عظيم حادث شد و ديگر تحمل سودى نخواهد كرد ؛ چه ، وزير چون بر ما دست يابد همه را به قتل خواهد رسانيد . پس علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد . اكنون اگر خدا توفيق دهد ، دفع ظلم و دفع ظالمان كنيم ، و الا سر خود را بر دار اختيار داريم و تحمل جور و ستم نداريم . » و خود را سربدار « 4 » نام نهاده به اتفاق يكديگر بنياد فتنه‌انگيزى كردند و دست تطاول به اطراف مملكت

--> ( 1 ) . مىترسيد برادرش از عهده كار برنيايد و اسباب خجالت او گردد . ( 2 ) . پهلوانى . ( 3 ) . قرار بود يكصد و بيست هزار دينار نقد كند . بيست هزار دينار خود بردارد و يكصد هزار به خزانه برساند . - روضة الصفا ، تلخيص زرياب ، ص 994 . ( 4 ) . ظاهرا اين كلمه به معنى بىباك و متهوّر و دلير و نترس آمده ، يعنى آنچه امروز عوام بدان « جاهل و دانش مىگويند و پيش از اين « لوطى » . در خصوص اين واژه كه به غلط فقط به دليران سبزوار اطلاق مىشود . - توضيحات دكتر نوائى بر مطلع السعدين ، ص 432 .