قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4478

تاريخ الفي ( فارسى )

امير شيخ حسن كوچك پيوستند . و بعد از اندك وقت اگرچه حقيقت حال بر ايشان ظاهر شد ، اما اختيار از دست رفته بود . با لشكرهاى گران آهنگ آذربايجان كردند . و امير سليم و حسن بزرگ با محمد خان و امير شمس الدين زكريا وزير و ديگر امرا به مقابل ايشان روان شدند . اما سيورغان و ساتى بيگ موافقت ننمودند . از اين جهت ميان ايشان و امير شيخ حسن ايلكانى غبارى پديد آمد . و بعد از رسيدن هر دو لشكر به يكديگر در حدود آلاتاغ « 1 » صف‌ها راست شد . امير شيخ حسن كوچك مكرى تازه كرده چند جا آتش بسيار برافروخت و مردم لشكر امير شيخ حسن بزرگ را توهم شد كه مگر جمعى لشكر با امير حسن كوچك قرار داده‌اند كه به وقت افروختن آتش به او ملحق شوند . همه در انديشه شدند . و نيز حسن بن محمود بن چوپان را به خاطر رسيد كه چون جمعى ديگر خواهند رفت ، بهتر است كه اول من بروم . از صف لشكر جدا شده به پسر عم خود پيوست . و آن خيال كه مردم كرده بودند ، يقين شد . امير شيخ حسن بزرگ طاقت ايستادن نياورده به تبريز گريخت و پنهان شد . محمد خان بعد از جنگ شكست خورده به قتل آمد . تيمورتاشيان بعضى به تبريز و بعضى به سلطانيه رفته ، از مراسم قتل و غارت آنچه ممكن بود به تقديم رسانيدند . آتش ظلم بالا گرفت . كار بر رعايا به مرتبه‌اى تنگ شد كه خرمن‌هاى پاك كردهء خود را گذاشته گريختند و به زارى و تضرّع از حضرت عزت درخواستند كه دفع اين بليه شود . تير دعا به هدف اجابت رسيد . تيمورتاش مزور را به خاطر رسيد كه « مبادا چون كار امير شيخ حسن كوچك قرار گرفت در مقام دفع من شود . پس بهتر آن است كه اول دفع او نمايم . » و در اين مقام درآمده اول دفع او را پيشنهاد همت خود گردانيد . آنگاه به وقت فرصت شمشيرى « 2 » بر امير شيخ حسن فرود آورد . اما كارگر نيامد . امير شيخ حسن گريخته ، فرياد برآورد : « كه رستم خرى بود در سيستان * منش كرده‌ام رستم داستان » اين تيمورتاش نيست و غلام تركمان است . » و به گرجستان رفته به ساتى بيگ و امير سيورغان « 3 » ملحق شد . و چون پرده از روى كار برداشته شد ، در فكر شد كه پيش از آنكه به يكبارگى رسوا شود ، كارى كند . و اين خبر امير شيخ حسن بزرگ در تبريز شنيده متوجه آن‌جا شد . و امير شيخ حسن بزرگ چون دانست كه اين تيمورتاش نيست ، با جمعيت خود متوجه او شد . و مردم تيمورتاش بعد از

--> ( 1 ) . م ، ش : آتاغ . ( 2 ) . ق : سعى . ( 3 ) . م : سورغان