قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4443

تاريخ الفي ( فارسى )

بدى را بدى سهل باشد جزا * ( دلا تا توانى به نيكى گراى ) « 1 » چون فرستادهء سلطان به خراسان رسيد و صورت حال معلوم امرا گرديد با يكديگر اتفاق كرده گفتند كه امير چوپان اندك كسى نيست ، و اين مهم ما را از پيش نمىرود ؛ چه ، امروز در ايران و توران كسى كه با امير چوپان مقابل تواند بود نيست . و فرمان سلطان را نزد چوپان آورده گفتند كه « ما به اين امر كه واقع شده راضى نبوده و نيستيم . و اين امر به سعى هركه رو نموده عن قريب به سزاى خود خواهد رسيد . » امير چوپان از اين خبر مضطرب شده . امرا مناسب وقت سخنان گفتند و او را فى الجمله تسلى كردند . چون مجلس به آخر رسيد ، چوپان با پسر خود ، حسن مشورت كرد . امير حسن گفت كه « اين قصه از شرم و آذرم گذشته . سلطان چون بدخواه شد دوستى با او نتيجه ندارد . از اين امر ايمن بودن مناسب مردم عاقل نيست . اكنون صلاح در آن است كه هر يك از امرا را كه پادشاه‌شناس است از ميان برداريم و لشكر جمع كرده خراسان خود در تصرف ماست ، كرمان و فارس را در ضبط درآورده ياغيگرى را يك رويه كرده از پادشاه الوس جغتاى مدد طلبيم . اگر سلطان ابو سعيد لشكر به اينجانب آورد يا بفرستد ، جنگ كنيم . و چون ما از اين طرف اظهار خلاف كنيم تيمورتاش و محمود از روم و گرجستان نيز اظهار مخالفت نمايند و كار از دو طرف به سلطان به تنگ آوريم . » اگرچه اين تدبير در ظاهر در امور ملك مستحسن مىنمود ، اما چون حرام‌نمكى نزد خالق و خلايق ناپسنديده است ، امير چوپان اين سخن را قبول نكرد و گفت كه « من از اين قوم كه همراه‌اند مقدار برگ كاهى انديشه ندارم . ايشان به رضا و رغبت خود به من همراهى خواهند كرد . » « 2 » و همان لحظه صاين وزير را كه تمام اين فتنه‌ها از وى مىدانست طلب نمود . چون چشمش بر وى افتاد گفت « اكنون به مراد خود رسيدى ؟ » و فى الحال به قتلش اشارت كرد . صاين مجال دم زدن [ 416 ب ] نيافته ، به جلّاد گفت كه « من را از ميان دو نيمه كن . » جلاد از سبب اين تمنا پرسيد . وزير اشارت به امير كرد و گفت : « زيرا كه كسى آن كند . . . « 3 » بر شما اعتماد از جهان نباشد بجز تيغ فرجام او همين

--> كتاب المحاكمات و شرح كشّاف و شرح مطامع و شرح شمسية را به نام او ساخته است . مستوفى ، مورخ هم‌عصر وى ، او را « فرشته سيرت » ناميده است . - تاريخ گزيده ، تصحيح دكتر نوايى ، ص 621 . ( 1 ) . ق : ندارد . ( 2 ) . مطلع السعدين ( ص 70 ) : « رايت غرور برافراشته گفت : من از اين قوم انديشه ندارم و وجود ايشان را عدم مىپندارم . » ( 3 ) . هر سه نسخه جاى يك كلمه بياض است .