قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4435

تاريخ الفي ( فارسى )

چوپان متحير و ملول ، دمشق خواجه را نزد خود طلب داشت و توبيخ نمود كه « بايستى كه خدمت تو تقصيرات من را باعث عفو باشد ، نه آنكه خدمت صد سالهء من هم به شومى تو ضايع شود ! » دمشق خواجه در جواب گفت كه « من در خدمت مطلقا تقصير [ 415 الف ] نكرده‌ام . اما خاطر سلطان را به غايت نمىيابم و سبب بجز شكايت وزير صاين نمىدانم ؛ چه ، صاين از آن روزى كه به دولت شما به اين مرتبه رسيده از كمال حق‌ناشناسى دايم به ذكر معايب شما نزد سلطان زبان مىگشايد كه غير چوپان و فرزندان او و چوپانيان ، ديگران را در ملك و مال اختيارى نيست . « 1 » » و ظاهرا اين سخنان مؤثر نمىافتد . چوپان استيصال وزير را آماده شد . و احوال ملك ناصر ، حاكم مصر و شام در اين سنوات اين است كه در اوايل سنهء هفتصد و بيست و سه به شكار رفته در محرّم معاودت كرده به قاهره ، و كريم الدين وزير و نايب سلطنت را چون بزرگ شده بود به بهانه‌اى مقيد و محبوس ساخت و اموالش را ضبط كرده اسباب بىقياس به دست افتاد . بعد از چند روز كريم الدين را در مجلس مرده ديدند . و تقرب كريم الدين به جايى رسيده بود كه بىتحاشى به حرم ناصر درمىآمد و هرجا كه ملك با زنان و خدمتكاران خويش نشسته بود مىرفت . نوبتى ملك ناصر خوشهء انگورى در دست داشت و با زوجهء خود خوندطغاى نشسته بود . كريم الدين از در درآمد . سلطان زن خود را به تعظيم كريم الدين امر كرد و خود غبار از خوشهء انگور دور كرده به دست كريم الدين داد . ملك ناصر با هيچ كس از امراى خود اين سلوك نكرده بود . بعد از قتل او سلطان به نفس نفيس خود به امور ملكى بازمىرسيد و از اين جهت كار بر نويسندگان و ارباب قلم به غايت تنگ شد . و هم در اين ايام ايلچى صاحب ايران ؛ و حاكم اسلامبول ؛ و رسل صاحب ماردين و پادشاه نوبه و ابن قرايان به مصر آمدند و كتابات بر اظهار يك جهتى و اتّحاد رسانيدند . از يمن نيز ايلچى آمده به واسطهء آنكه حاكم آنجا از مخالفت بعضى امراى خود متوحش بوده طلب

--> را از پيش من ببر و جلاو خان و محمود را پيش من بگذار . » ؛ مطلع السعدين ( ص 62 ) : « گفت : او را ببر و از فرزندان ديگرى بازدار . » ( 1 ) . ركن الدين صاين كه اين روزها « نصرة الدين عادل » لقب يافته بود ، مىخواست در ادارهء امور ديوانى مستقل باشد و از امير چوپان و پسرانش به زشت‌ترين وجهى در نزد سلطان ياد مىكرد . - روضة الصفا ، تهذيب زرياب ، ص 967 . و صاحب تاريخ گزيده ( ص 617 ) مىگويد : « چون صاين وزير بر امور وزارت كما ينبغى قادر نبود ، نقص كار خود از امير دمشق خواجه پسر امير چوپان و اقوام ايشان مىدانست و در حق ايشان در حضرت پادشاه سخن‌هاى فتنه‌انگيز مىگفت و كفران نعمت امير چوپان و فرزندان او ، كه به حقيقت ساختهء ايشان بود ، مىكرد . »