قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4378

تاريخ الفي ( فارسى )

فتح حصارهاى آنجا مراسم اهتمام به تقديم رسانيده و حاكم حمات را نيز به رفاقت لشكر مصر مأمور ساخت . و چون مجموع افواج در حلب جمع شد ، امير كراى چون با اسند مركرجى يك جا شد ، حسب الحكم او را مقيد ساخت و مصحوب امير ارغون روانهء خدمت ملك ناصر كرد . چون او را به مصر آوردند ، كس نزد ملك ناصر فرستاده از گناه خود سئوال كرد . ملك در جواب گفت كه « تو را گناهى نيست . اما در وقتى كه تو را به حكومت حمات مىفرستادم من را گفتى كه تو را وصيت مىكنم به آنكه در دولت خود فوج كلانى نگذارى كه مبادا در اثناى حال ، پشيمانى آورد . اكنون نزد من از تو كلانتر و بزرگتر و پرزورتر فوجى نمانده بود . بنابر سخن تو ، تو را گرفتم . » و به واسطهء گرفتن حاكم حلب ، حاكم شام ، قراسنقر ، متوحش شده در عرضه داشت التماس كرد كه حكومت حلب به وى عنايت شود ؛ چه ، حلب از مصر يك مرتبه دور تر از شام است . به موجب التماس او حكم صادر شد و منشور حكومت حلب را مصحوب ارغون كه اسند مركرجى را آورده بود به جهت قراسنقر فرستاد . چون ارغون به شام رسيد ، قرانسقر از خوف آنكه مبادا حكام مصر و شام به گرفتن او مأمور شده باشند ، در كمال احتياط با ارغون ملاقات كرد ، و او را رخصت داد . چون ارادهء كوچ كرد ، به امراى شام فرستاد كه « حاجت به تصديع وداع نيست . هيچ كس از منزل خود بيرون نيايد » و مستعد قتال شده ، سوار شد و اسباب خود را پيش انداخته با سيصد سوار به حلب وارد شد . ارغون تنها آمده به او ملحق شد . تا حلب رفاقت كرد . و كراى منصورى به عوض قراسنقر به حكومت شام رفت . اما ملك ناصر در فكر شده بر امرا بىاعتبار شد ؛ خصوصا بر بكتمر نايب . تا آنكه يك روز به بكتمر گفت كه « اى برادر ، خاطر از جميع امرا جمع شد ، مگر از دو كس . » و نام دو كس از امرا برد . بكتمر عرض كرد كه « ايشان در بيرون حاضرند ، اگر حكم شود همين لحظه هر دو را بگيرم . » ملك گفت كه « من را از ايشان شرم مىآيد . فردا كه روز جمعه است ، بعد از نماز ايشان را نزد خود در مسجد چندان نگاه دار كه من به منزل برسم . بعد از آن هر دو را پنهان به فلان‌محل مىبرى به بهانه‌اى كه به خاطرت رسد و در آنجا خواهى يافت فلان و به همان را كه من تعيين مىكنم . چون نزد ايشان رسى خود معاودت نموده هردو را به آن جماعت خواهى سپرد . » بكتمر روز ديگر به موعد مقرر آن دو امير را به حكم ملك ناصر آورده به آنها سپرد . آنها گفتند كه « شما را هم به ما سپرده‌اند . » و قبضهء شمشير بكتمر را گرفته او را مضبوط كردند . وى مضطرب شده گفت كه الحال از نزد ملك ناصر مىآيم و مقرر چنين نبود . » ايشان خندان شده ، خبر گرفتن را به ملك ناصر آوردند .