قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4358

تاريخ الفي ( فارسى )

چون سلطان به قلعه درآمد حاكم قلعه جمال الدين اقوش به واسطهء آنكه مبادا به خاطر ملك ناصر رسد كه او دانسته تختهء شكسته را پل كرده بود ، به غايت هراسان بود . در مراسم ضيافت و ميهماندارى زياده بر مقدور كوشيد و ملك را از جانب خود مطمئن ساخت . ملك چون دو روز در قلعه بود ، در مقام تعمير و ضبط قلعه درآمده ، جمال الدين اقوش را به مصر فرستاد . صباح روز سيم حكم كرد كه متوطنان قلعه از خرد و بزرگ ، و وضيع و شريف سه سنگ از بيرون قلعه به درون آوردند . مجموع مردم از قلعه به آوردن سنگ بيرون رفتند . چون قلعه از جاندار خالى شد ، سلطان در قلعه را بست و هركس كه معتمد بود رخصت دخول مىداد ، و الّا فلا . و خزانه كه سابقا در قلعهء كرك بود سواى آنچه ملك همراه آورده بود به تصرف درآورده فارغ البال بر زير دروازه بنشست . جمعى از امرا كه بيرون قلعه مانده بودند به تضرّع و زارى بسيار برآمده سرهاى خود را برهنه كردند و از سبب نكردن سلطنت سئوال كردند . در جواب گفت كه « من ترك سلطنت نكرده‌ام . چند وقت در اين قلعه داعيهء توطن دارم و نايب من سالار به امور حكومت قيام مىنمايد . اگر امرى ضرورى روى مىنمايد به من مشورت مىكند . اكنون شما به مصر نزد امرا رويد و همين سخنان را به ايشان اعلام نماييد . » چون امرا به مصر رسيدند و پيغام رسانيدند ، سالار و چاشنگير حيران ماندند . به احضار جميع امرا حكم كردند . بعد از مشورت ، نوشته‌اى به ملك ناصر نوشتند بدين مضمون كه « از اين عمل طفلانهء ملك تعجّب بسيار روى نمود ، و موجب آن معلوم نشد . اكنون صلاح دولت در آن است كه به مصر آمده به طريق سابق حاكم باشى . و اگر نيامدى و بعد از اين ارادهء آمدن نمايى ، فايده نخواهد داد . و اگر البتّه سخن نخواهى شنيد قلعهء كرك هم به تصرف تو نخواهد ماند . » چون اين نوشته به ملك ناصر رسيد ، جميع اسباب سلطنت از چتر و علم و طبل و غير ذلك را به دست دارندهء عريضهء امرا داده نزد ايشان فرستاد و گفت « من ترك سلطنت كردم و از جميع ملك [ 400 الف ] موروثى خود به همين قلعه اكتفا كردم و تتمه را به شما كه غلامان من و پدر من‌ايد گذاشتم . در اين قلعه هستم تا رسيدن اجل موعود . ديگر صلاح شما نيست كه در مقام آزار من باشيد . » و چون اين نوشته به سالار و وزيرش چاشنگير رسيد ، پسرش گفت كه « اگر اين طفل معاودت نمايد هم لايق سلطنت نيست و از مكر او ايمن نمىتوان بود . » سالار كه عاقل‌تر بود چون اين سخن شنيد ، دانست كه پسرش ارادهء سلطنت دارد . به احضار امرا و قضات و حكام حكم كرد . چون همه حاضر و بر حقيقت حال مطلع شدند دانستند كه ملك ناصر ترك سلطنت