قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3772
تاريخ الفي ( فارسى )
بارهء آن را مرمّت نموده و خندق را به آب رسانيده نهايت استحكام به فعل آورده بودند ، در اين نوبت سلطان پيش از رسيدن ، رسولى نزد ايشان فرستاده به حضور ايشان اشارت كرد . اعيان اخلاط در قبول آن ابا و امتناع نمودند و در مقام استعداد و قلعهدارى درآمدند . و هرچند كه فرستادهء سلطان ايشان را نصايح سودمند كرد فايدهاى بر آن مترتّب نشد . و چون سلطان دانست كه اهالى اخلاط بنابرآنكه اخلاط فاسدهء ايشان به حركت آمده مزاج قابل نصيحت علاج نيست ، لشكر را فرمود تا در دور شهر منازل ساخته ، منجنيقها نصب كردند و آلات حصارگيرى از تير چرخ و نفت و غير آن ترتيب دادند و از اندرون نيز بمانند آن امور مشغول شدند . و هر روز از جانبين به كارزار قيام نمودند و مبارزان جنگافروز شب و روز بر دروازهها حمله مىآوردند و شهريان نيز به حيلهها دفع ايشان مىنمودند ، تا آنكه بر اين منوال چند ماه بگذشت و در شهر اخلاط قحط عظيم پيدا شد . اهالى اخلاط چون از سلطان ايمن نبودند خفيه مسرعان به بغداد نزد مستنصر باللّه فرستاده از وى التماس آن مىنمودند كه كس نزد سلطان جلال الدّين فرستاده از قبل ايشان شفاعت كند ؛ چه ، اگرچه ميانهء او و سلسلهء خوارزمشاهيه عداوتى عظيم بود ، امّا چون ناصر خليفه در سنهء اثنين و عشرين و ستمّائه [ - 622 ] هجرى وفات يافت و بعد از وى پسرش ظاهر باللّه نه ماه خلافت كرده فوت شد و الحال خلافت به مستنصر باللّه قرار گرفته بود و او ظاهرا ملاحظهء خاطر سلطان مىكرد ، بنابراين اخلاطيان متعاقب كسان خود را به بغداد فرستاده التماس شفاعت مىنمودند . همچنين جماعتى ديگر را نزد سلاطين روم و شام فرستاده از ايشان نيز درخواست آن مىكردند كه ايشان كسان خود را پيش سلطان فرستاده [ عفو ] گناه اخلاطيان را درخواست نمايند . امّا جهل و حمق اخلاطيان به مرتبهاى بود كه با وجود اين حال از عجز و انكسار اوباش و اراذل ، ايشان هر روز بر سر باروى قلعه برمىآمدند و اقسام دشنام و فحش به سلطان و امراى او بر زبان مىراندند و اعيان ايشان اطاعت سلطان قبول نمىكردند . بنابراين ، هرچند مستنصر باللّه خليفهء عباسى و سلاطين روم و شام رسل و رسايل جهت شفاعت اخلاطيان فرستادند ، سلطان قبول آن موقوف بر اطاعت و انقياد اهالى اخلاط مىداشت . و اين معنى از ايشان به ظهور نمىرسيد تا آنكه ده ماه بر اين منوال گذشت و اكثر اهالى اخلاط از گرسنگى هلاك شدند و باقى مضطرب و پريشان شدند . در اين وقت سلطان سپاه را اشاره فرمود تا از اطراف و جوانب جنگ پيش برده [ 248 الف ] قهرا و جبرا شهر اخلاط را فتح نمودند . و چون سلطان و امرا در اين مدّت از فحش و دشنام بىملاحظه كه بر زبان مىراندند بسيار آزردهخاطر بودند ، از بامداد تا چاشتگاه