قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3065

تاريخ الفي ( فارسى )

در آن‌وقت والى ولايت حلب بود ، فرستاده پيغام داد كه « اينك ولايت سنجار جهت تو مهياست . بايد كه بىتوقّف متوجّه اين‌جانب شده ولايت سنجار را متصرّف شوى . » ملك نور الدين محمود چون اين پيغام شنيد ، در عين برف و سرما و موسم باران ، با هفتاد سوار ايلغار نموده خود را به سنجار رسانيد و بىكلفت جنگ و جدل آن ولايت را متصرّف شد . و چون اين خبر به قطب الدّين مودود رسيد لشكرى عظيم همراه اتابك و جمال الدّين وزير به دفع او نامزد فرمود . و چون سپاه قطب الدّين محمود به نواحى سنجار رسيد ، جمال الدّين وزير گفت : « مصلحت اين است كه به ملك نور الدّين محمود جنگ كنيم ؛ چه ، او را ما در نظر قطب الدّين مودود بسيار به قوّت و شجاعت قرار داده‌ايم . چنانچه او نيز ما را در نظر پيش كفّار فرنگ به شوكت و عظمت بازنموده و هميشه به ايشان مىگويد كه با ما اگر در اين سرحد سلوك هموار مىكنيد فهو المراد ، و الّا ما اين سرحد را به اهالى موصل مىدهيم و عوض آن ولايت را مىگيريم تا دمار از روزگار شما برآرند . اكنون در اين جنگ اگر ما او را هزيمت دهيم پيش سلطان دروغگو خواهيم بود ؛ چه سلطان خواهد گفت كه اين‌همه تعريف شجاعت و شوكت و حشمت ملك نور الدّين محمود كه مىكردند چه لاف و گزاف بود . او طاقت يك فوجى از من نداشت . و اگر او ما را شكست دهيم ، فرنگان در ولايت او طمع خواهند كرد ؛ چه مىگويند كه او هميشه به زور موصليان مىنازيد . اكنون ايشان آن‌چنان مفلوك‌اند كه از دست او شكست يافته گريختند . بنابراين مصلحت در مصالحه ميان برادران ديده ، قرار به آن دادند كه ملك نور الدّين محمود سنجار را به برادر خود قطب الدّين مودود بگذارد و به عوض آن رحبه و حمص به او تعلّق داشته باشد . و بر اين قرار داده ملك نور الدّين محمود از سنجار به جانب حلب رفت و امراى قطب الدّين مودود بازگشته به موصل رفتند . و در تاريخ ابن كثير شامى مسطور است كه در اين سال آن‌چنان زلزله شد كه چند نوبت زمين آن‌چنان مىلرزيد كه كوه حلوان از جاى خود بجنبيد و رباط بهروزى كه در متانت و استحكام ضرب المثل بود فروريخت و خلايق بسيار در اين زلزله هلاك شدند . « 1 »

--> ( 1 ) . گزارش ابن كثير از حادثهء زلزله از اضافات « م » است .