قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3061

تاريخ الفي ( فارسى )

و نامش يوسف بود ، پسر كوچك رشيد را ، كه محمّد نام داشت ، به جاى پدرش نشانيد و پسر بزرگ او ، كه نامش معمّر بود ، از ترس يوسف گريخته از قابس بيرون رفت . و يوسف در حكومت آن ولايت استقلال پيدا كرده ، اولا ، شروع در حرام‌نمكى نموده دست خيانت به حرم صاحب خود دراز كرد . و يكى از حرم‌هاى رشيد ، دخترى بود از بنى قرّه ، كه رشيد به وى ميل تمام داشت . يوسف حرام‌نمك چون ارادهء آن كرد كه او را دست رساند ، كس به قبيلهء خود فرستاده برادران را بر آن حال آگاه گردانيد . چون برادران آن عورت بر حقيقت حال آگاه شدند ، خواستند كه خواهر خود را به قبيلهء خود برند كه يوسف مانع شد و گفت : « اين حرم خاصهء صاحب من است من نمىگذارم كه او را از اين قصر امارت بيرون برند . » و چون برادران آن عورت را ، در شهر قابس به يوسف مقاومت ممكن نبود ، بالضّروره بازگشته خود را به معمّر بن رشيد رسانيدند و به اتّفاق او التجا به حسن بن علىّ بن يحيى بن تميم بن ( معزّ بن بأيس ، صاحب افريقيهء مغرب ، ) بردند . حسن مقدم معمر بن رشيد را به اعزاز و اكرام تلقّى نموده كس پيش يوسف فرستاده وى را از آن ( حركات ناپسنديده ) منع فرمود كه « خواهر اين جماعت را كه الحال كه شوهر او فوت شده مناسب آن است كه به ايشان سپارى ، و در اين باب مضايقه مناسب نيست . » يوسف به واسطهء غرورى كه به‌هم رسانيده بود مطلقا گوش به نصيحت حسن نكرد و در جواب او فرستاد كه « اگر تو دست از ما بازندارى ، من اينك ولايت قابس را به رجار فرنگى ، صاحب صقليه ، مىدهم و خود نيز به اطاعت و انقياد او درمىآيم . » امير حسن چون اين جواب شنيد ، آتش غضب او شعله زد . بنابراين فرمود كه لشكرها جمع شوند . چون ميانهء امير حسن و رجار فرنگى مصالحه بود و كتابت ايشان هميشه به يكديگر مىآمد ، بنابراين ، اتّفاقا در اين وقت نيز ايلچى امير حسن در صقليه نزد رجار فرنگى حاضر بود كه يوسف حرام‌نمك كس خود نزد او فرستاده التماس آن نمود كه رجار فرنگى جهت او خلعتى با عهد ولايت بفرستد تا او در ولايت قابس از جمله نايبان وى بوده هرساله مبلغى كلّى به خزانهء رجار مىفرستاده باشد . اتّفاقا ، در مجلس رجار ميانهء ايلچى امير حسن و ايلچى يوسف مذكور نزاعى واقع شد و ايلچى يوسف نسبت به امير حسن بسيار سخنان نالايق بر زبان راند . و چون رجار به‌واسطهء طمع ولايت قابس جانب او را تقويت مىنمود ، ايلچى امير حسن بالضّروره ساكت بايستى بود . و رجار فرنگى التماس يوسف را مبذول داشته ، پيش از آنكه ايلچى او را رخصت دهد همراه كسان خود جهت او خلعت و نشان ولايت‌عهدى خود را فرستاده يوسف خلعت او را پوشيده و نشان او را بر رئوس منابر خواند . و اين معنى بر اهالى آن ولايت بسيار گران آمد ، امّا چون يوسف حرام‌نمك مستولى بود ، چاره غير از صبر نداشتند .