قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3712

تاريخ الفي ( فارسى )

در آن‌وقت حاكم آن ولايت اتابك اوزبك پسر جهان‌پهلوان بن محمّد ايلدگز بود . و چون سپاه به حوالى تبريز رسيد ، اتابك پنهان شده ، كس پيش جبه‌نويان فرستاده ، التماس صلح نمود و اموال و اسباب بسيار فرستاد . مغولان قبول آن معنى كرده ، تبريز را نيز آسيبى نرسانيدند . و از روضة الصفا چنين ظاهر مىشود كه اوّلا جهان‌پهلوان با لشكر مغول در مقام محاربه و مقاتله درآمد ، و چون او طاقت مقاومت نياورد و روى به هزيمت نهاد ، پسرش اتابك اوزبك درصدد اطاعت و انقياد درآمد و پيشكش‌هاى لايق از مراكب و زر نقد و باقى تحف و هدايا فرستاد و خود را و ساير ساكنان آن بلده را از دست تاتار خلاص گردانيد « 1 » . و چون اكثر بلاد عراق و آذربايجان لگدكوب لشكر تاتار شد ، زمستان رسيد . جبه‌نويان و سوبداى بهادر از جهت قشلاميشى مغان « 2 » را اختيار كردند . در اثناى آن زمستان دو هزار سوار نامدار از گرجيان روى به مغولان آوردند . بعد از اشتعال نايرهء جدال و قتال اكثر گرجيان به قتل رسيدند و باقى روى به گريز نهاده تا به گرجستان به هيچ‌جا توقّف نكردند ، و گرجيان به تبريز و ديار بكر و ديار ربيعه كس فرستاده استمداد خواستند . و مهم بر آن قرار گرفت كه در بهار سال آينده حكّام آن ولايات با يكديگر متّفق شده روى به سپاه مغول آوردند و ايشان را به ضرب شمشير از آن ولايت بيرون كنند . مغولان نيز در آن زمستان با خود قرار دادند كه در اوّل بهار روى به گرجستان آورده آن ولايت را تحت تصرّف خود درآورند . و يكى از بندگان ترك اتابك اوزبك ، آغوش نام ، از تركمانان و خلج و كرد جمعى كثير به‌هم رسانيده ملازمت امراى مغول اختيار نمود و در مقدّمهء سپاه مغول روى به جانب ولايت گرجستان روان شد . و تا تفليس در هيچ‌جا عنان نكشيد و بر هرجا كه مىگذشت تاخت و تاراج مىكرد . و از دلاوران گرج جمعى مستعدّ شده روى به دفع آغوش نهادند . وى نيز مردانه ثبات ورزيد و كارزار مردانه مىكرد تا آنكه خلقى بسيار از جانبين به قتل رسيدند . و در اثناى داروگير از عقب ، سپاه مغول به مدد آغوش رسيدند . گرجيان چون افواج مغول را ديدند ، در خود طاقت مقاومت نديده روى به گريز نهادند . و از جمله وقايع اين سال آنكه ملك كامل بعد از فوت پدرش ، ملك عادل ، بر سرير حكومت ديار مصر قرار گرفت و با سپاه بيكران متوجّه دفع فرنگان - كه از دمياط مستعد به قصد بلاد اسلام برآمده بودند - شده ، صد كشتى ايشان را به دست آورد كه هشتصد سوار فرنگ در آنجا بود با حاكم بلدهء عكّا ، و پيادهء فرنگان زياده از آن بود كه توان گفت . القصّه چون فرنگان را اين شكست رسيد ، بسيار زبون شده التماس صلح كردند و دمياط را پيشكش

--> ( 1 ) . اين مطالب در روضة الصفا ( چاپ زرياب‌خويى ) ملاحظه نشد . ( 2 ) . متن . منوقا .