قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3697

تاريخ الفي ( فارسى )

آراسته متوجّه جنگ او گشت . در اثناى كارزار لاچين به قتل رسيد و اور خان شهر سيوستان را محاصره نمود ، تا آنكه از عقب سلطان جلال الدّين رسيد . فخر الدّين سالار چون خبر وصول سلطان شنيد ، شمشير و كفن در گردن انداخته به تضرّع هرچه تمام‌تر با تحف و هداياى لايقه به بارگاه سلطان آمد و سلطان را به شهر برد . مدّت يك ماه سلطان در آنجا توقّف نمود و فخر الدّين سالار خدمات پسنديده به تقديم رسانيد . سلطان بعد از يك ماه متوجّه سند شد و فخر الدّين سالار را به تشريفات پادشاهانه سرافراز گردانيد و ايالت شهر سيوستان بر وى مقرّر داشت . و در آن‌وقت حاكم تته خنير « 1 » نام شخصى بود . و چون خبر توجّه سلطان شنيد اموال و اسباب خود را در كشتى نهاده به دريا رفت و در بعضى جزاير قرار گرفت . سلطان چون به تته رسيد ، چندگاه رحل اقامت انداخت و بت‌خانهء آنجا را شكسته [ به جاى آن ] مسجد جامع بنا كرد . و خاص خان را با لشكرى بسيار به جانب شهر واله فرستاد و ايشان آن ولايت را تاخته شتر بسيار آوردند . در اثناى اين حال از جانب عراق خبر رسيد كه غياث الدّين سلطان ، پسر سلطان محمّد خوارزمشاه ، در عراق علم اقتدار برافراشته و عراق را در حوزهء تصرّف خود درآورده ، و اكثر سپاه و رعاياى عراق ميل ملازمت سلطان جلال الدّين دارند و به طلب او سرگردان‌اند . و نيز خبر رسيد كه براق حاجب خوارزمشاه به كرمان آمده شهر بردسير را گرفت و اكثر ولايات كرمان را متصرّف شد . و مقارن اين حال خبر رسيد كه لشكر چنگيز خان به طلب سلطان اينك متوجّه تته است . چون سلطان اين اخبار شنيد و ميل سپاه خود به جانب عراق بسيار داشت ، از تته به راه كيج و مكران متوجّه كرمان شد . و چون براق حاجب خبر وصول سلطان شنيد پيشكش‌هاى لايق فرستاده اظهار خوشحالى نمود « 2 » ، امّا در باطن بسيار آزرده مىبود . القصّه چون سلطان به آنجا رسيد ، براق حاجب استقبال او نمود و التماس كرد كه « سلطان كريمهء او را به عقد خود درآورد و او را به اين [ افتخار ] سرافراز گرداند . » و كوتوال بردسير نيز چون سلطان را ديد از قلعه فرود آمده كليد آن را پيش سلطان آورد . سلطان دختر براق حاجب را در سلك ازدواج خود درآورد . بعد از دو روز از شهر بردسير به طريق شكار بيرون آمد و براق حاجب به بهانهء درد

--> ( 1 ) . متن : حر ؛ تصحيح براساس متن تاريخ جهانگشا . ( 2 ) . به گزارش احمد على خان‌وزيرى ، براق حاجب « در قريهء بهرامجرد ( از دهات بردسير ) ، كه ده فرسنگى گواشير است ، خود به استقبال سلطان آمده ، ركاب او را بوسيد و اظهار مسرّت كرد . » - تاريخ كرمان ، چاپ پاريزى ، ج 1 ، ص 430 . و در اين ايام براق حاجب به نيابت از سوى غياث الدّين ، پسر ديگر سلطان محمّد خوارزمشاه ، حاكم كرمان بود . بنابه تصريح ابن خلدون ، براق قبل از اين منصب ، حاجب گور خان پادشاه ختا بود . - العبر ، ص 208 ؛ و ميرخواند تكيه بر اين دارد كه « براق حاجب كه در كرمان بود ، او را به شهر راه نداد . » - روضة الصفا ، پيشين ، ص 722 .