قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3695

تاريخ الفي ( فارسى )

چنگ آورند . چون سپاه مغول از آب سند درگذشتند ، سلطان جلال الدّين به‌واسطهء آنكه سپاه خود را بسيار هراسان مىيافت ، پيش از آمدن ايشان عنان عزم به صوب دهلى راند . مغولان چون آوازهء گريختن سلطان جلال الدّين شنيدند ، حدود ملكفور « 1 » را غارت كرده بازگشتند . و سلطان چون به سه چهار روزهء راه دهلى رسيد ، يكى از مقرّبان خود را كه به عين الملك ملقّب بود ، پيش شمس الدّين ايلتتمش « 2 » ، كه از مماليك سلاطين غور بود ، فرستاده پيغام داد كه « ما به حكم تصاريف ايّام ناهنجار به جوار تو رسيده‌ايم ، و امثال ما مهمان كمتر به سروقت مردم مىرسند ، وظيفهء مروّت و بزرگى آن است كه موضعى تعيين نماييد كه چند روز در آنجا آسايش توان كرد . و اگر از روى يگانگى و اتّحاد با ما در مقام اعانت درآيى همانا به بركت اتّفاق ما با يكديگر دشمنان از اطراف و جوانب دست از دامن ما كوتاه داشته به حال خود پردازند . » القصّه چون عين الملك پيغام سلطان رسانيد ، ايلتتمش ، از روى ظاهر بسيار تواضع و تكلّف نمود ، امّا در باطن آن‌چنان بيم و هراس بر وى استيلا يافت كه زياده بر آن متصوّر نبود ؛ چه ، همچنانكه چشم سپاه خوارزمشاهيه از مغولان ترسيده بود ، سپاه هندوستان زياده از آن از سپاه جلال الدّين هراس و بيم داشتند . آخر الأمر شمس الدّين ايلتتمش قصد ايلچى جلال الدّين كرده او را در دهلى به زهر كشت و ايلچى خود را با تحف و هداياى بسيار نزد سلطان جلال الدّين فرستاده پيغام داد كه « بنابر تعفّن هوا در اين حدود جايى كه لايق توقّف در آن براى آن پادشاه عاليجاه تواند بود نيست . » و چون اين پيغام به سلطان جلال الدّين رسيد ، بازگشته عنان عزيمت به صوب لهاور منعطف داشت ! « 3 » و چون اين نوبت سلطان به لهاور رسيد از اطراف و جوانب سپاه بر وى جمع شدند ، تا آنكه زياده از ده هزار سوار در ظلّ رايت او مجتمع گشتند . اين نوبت تاج الدّين [ ملك ] خلج را از لهاور با لشكرى بسيار به كوه جود ( از بلاد هند ) فرستاد . تاج الدّين به آنجا رفته بعد از قتل و كشش غنايم بسيار آورد . « 4 » سلطان جلال الدّين پيش راىكوكر « 5 » كس فرستاد و دختر او را خواستگارى نمود . راىكوكر قبول اين معنى كرده دختر خود را با پسر خود به خدمت سلطان فرستاد . سلطان آن پسر را خطاب « قتلغ خان » ى داد . و يكى از امراى خود را كه به ازبك باى اشتهار داشت بر سر قباچه فرستاد ؛ به‌واسطهء آنكه ميانهء راىكوكر و قباچه - كه از مماليك

--> ( 1 ) . م ، ش : ملكفور . ق ، بلكفور ؛ تصحيح براساس متن تاريخ جهانگشا ، ج 2 ، ص 144 . ( 2 ) . م : ايتلمش . تاريخ جهانگشا : التتمش - ج 2 ، ص 61 . ايلتتمش به معنى محافظ و نگاه‌دارندهء ايل است . ( 3 ) . تاريخ جهانگشا ، به حدود بلاله و ركاله آمد . - ج 2 ، ص 145 . ( 4 ) . آن‌گونه كه صاحب سيرهء جلال الدّين منكبربى مىنويسد ، در نبرد بين سلطان جلال الدّين و فرمانرواى كوه جودى ، خود « جلال الدّين جنگ را پايداشت و تيرى بر سينهء او زد و او را بكشت و همهء اموال و سازوبرگ نبرد كه داشتند به دست ياران او افتاد . » - چاپ مينوى ، ص 114 . ( 5 ) . تاريخ جهانگشا : راىكوكار سنگين .