قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3671
تاريخ الفي ( فارسى )
و در اين وقت آوازهء نوق نويان از لشكر مغول به جانب قراقرم كه موضع اقامت قنقليان بود ، شايع گشت . سلطان به قصد دفع ايشان از سمرقند راه بخارا پيش گرفته به جانب جند رفت . ناگاه و در اثناى راه خبر يافت كه لشكرى بيكران از چنگيز خان بر عقب ايشان مىرسد . سلطان از روى احتياط راه بگذاشته باز به سمرقند آمد و لشكرها را جمع نمود و باشكوه تمام باز متوجّه جند شد . در اثناى راه ميان دو رودخانهء قيلى و قيمچ به معركهاى رسيد كه كشتگان بىاندازه و خونى تازه ريخته بود ، امّا هيچ معلوم نمىشد كه مقتولان كيانند و قاتل ايشان چه كسان . سلطان در مقام تحيّر ماند كه در ميان كشتگان مجروحى يافتند كه هنوز رمقى در بدن داشت . از وى حقيقت حال پرسيدند . گفت : « لشكر مغول بر ما رسيده اين جماعت را به قتل رسانيدند و صبح همين روز از اين مقام كوچ كرده پيش رفتند . » سلطان از روى سرعت و استعجال بر عقب ايشان شتافت و تمام شب مىراند ، تا آنكه وقت طلوع آفتاب آن [ 222 ب ] جماعت را دريافت و كار جنگ آماده شد . مغولان دست از جنگ برداشته كس نزد سلطان فرستاده پيغام دادند كه « چنگيز خان ما را رخصت جنگ تو نداده و ما را به مصلحتى ديگر فرستاده . اكنون صلاح سلطان در آن است كه در مقام جنگ نشود ، و اگر سلطان البته در مقام جنگ خواهد شد ما را نيز ضرورت دفع ضرر از خود بايد كرد . » القصّه ، هرچند مغولان در باب ترك جنگ خوارزمشاه را نصيحت مىكردند ، خوارزمشاه آن نصايح ايشان را بر ضعف ايشان حمل مىكرد و در باب جنگ و استيصال ايشان اهتمام بيشتر مىورزيد . تا آنكه از جانبين صفوف قتال آراسته شد و ميمنه و ميسره هردو سپاه بر يكديگر حمله آوردند و خاك معركه به خون دليران آغشته ساختند . مغولان باوجود قلّت ، اتّفاق نموده بر قلب سپاه سلطان آنچنان حمله آوردند كه نزديك بود كه سلطان را از جاى خود بكپانند ، كه سلطان جلال الدّين از دست راست لشكر خود را به مدد پدر رسانيد و پاى ثبات در معركه قايم نمود و آن حمله را رد كرد . و آن روز تا قريب به غروب آفتاب نايرهء جدال و قتال اشتعال داشت ، امّا هيچكدام پشت انهزام ننمودند ، مع هذا غلبه از جانب مغولان نزديكتر بود . و چون شب درآمد هردو طايفه از جنگ دست بازداشته دربرابر يكديگر فرود آمدند . و سپاه مغول به عدد هركسى آتشى برافروخته در ساعت بر بادپاى خود سوار شده بيرون رفتند . صباح چون خوارزمشاه منازل آن جماعت را خالى يافت ، آن را فوزى عظيم دانست كه فتح كرد . پس به جانب سمرقند بازگرديد ، و آنمقدار هراس از مغول بر باطن او استيلا يافته بود كه انافانا از وى ترشح مىنمود . و هم از مشاهدهء شوكت و صولت آن جماعت كه نسبت به سپاه چنگيز خان قطره [ اى ] بود از دريا ، با خود مىانديشيد و يقين مىدانست كه بلا را به خود