قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3621

تاريخ الفي ( فارسى )

جمعى از اكابر ايشان را محبوس ساخته به ميّافارقين روانه ساخت و ايشان را نيز آهسته‌آهسته به قتل رسانيد ، تا آنكه بالكلّيه آن ولايت بر وى صاف شد . و از جمله وقايع اين سال آنكه فرنگان طرابلس و حصن اكراد جمعيّت كرده بر سر شهر حمص آمده شروع در نهب و غارت كردند . و چون اسد الدّين شيركوه ، صاحب حمص ، را قوّت ممانعت نبود ، كس پيش ملك ظاهر غازى ، صاحب حلب ، فرستاد و از وى امداد خواست ، و ظاهر غازى سپاه خود به مدد او فرستاد و اسد الدّين به‌اتّفاق آن سپاه فرنگان را ذرّه‌ذرّه از ولايت خود بيرون كرد . و هم در اين سال ملك عادل از مصر برآمده با لشكرى فراوان متوجّه بلدهء عكا شد . صاحب عكا چون اين خبر شنيد ، جمعى از رهبانان فرنگى را نزد ملك عادل فرستاده مصالحه نمود و اسيران مسلمان را خلاص كرد . و ملك عادل بعد از مصالحه با فرنگان عنان عزيمت به صوب حمص منعطف داشت و چند روز در كنار بحيرهء قدس فرود آمد تا سپاه از موصل و ديار جزيره بر وى جمع شدند . پس از آنجا با لشكرى [ 211 الف ] زياده از حدّ و حصر متوجّه طرابلس شد و از قلاع آن ديار قلعه‌اى را كه به هيلعات « 1 » اشتهار داشت ، محاصره كرد . آخر الأمر به صلح آن قلعه را گرفت و صاحب آن قلعه را چون امان داده بود خلاص كرد ، امّا اسباب و اموال و اسب و ساير آنچه در آن قلعه بود ، همه را متصرّف شد . بعد از آن روى به طرابلس نهاد و آن شهر را نيز نهب و غارت كرد و اكثر عمارات آن را بسوخت و بندهء بسيار گرفت . و مدّت دوازده روز در ولايت فرنگان آن‌چنان نهب و غارت كرد كه در يك سال آن مقدار خرابى متصوّر نبود . بعد از آن بازگشته به بحيرهء قدس آمد . و ميانهء ملك عادل و امراى فرنگ رسل و رسايل از براى صلح آمدوشد مىكرد ، امّا هنوز صلح به‌هم نرسيده بود كه زمستان رسيد و سپاه ملك عادل ميل منازل كردند و هريكى از جانبى كه آمده بودند رفتند . ملك عادل نيز به دمشق رفته زمستان را در آنجا گذرانيد . و از جمله وقايع اين سال آنكه ملك امير نصرة الدّين ابو بكر بن [ پهلوان ] ، صاحب آذربايجان ، مدينهء مراغه را به دست آورد . سبب استيلاى او بر مدينهء مراغه آن بود كه صاحب مراغه ، علاء الدّين قراسنقر ، در اين سال وفات يافت . و از وى پسرى كوچك مانده بود كه او به جاى پدر قرار گرفت . متكفّل مهمّات آن پسر ، يكى از غلامان پدرش شده ، ميانهء آن غلام و يكى از امراى علاء الدّين نزاع و خصومت به‌هم رسيد . و آن غلام پيشدستى كرده لشكر بر سر آن امير

--> ( 1 ) . م : هيلغات .