قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3592
تاريخ الفي ( فارسى )
و چون علاء الدّين از غزنى بيرون رفت ، تاج الدّين يلدوز از روى استقلال در دار السّلطنه درآمد و به جاى سلاطين قرار گرفت و خزانهء شهاب الدّين را از دست خواجه مؤيّد الملك بيرون آورد و متصرّف شد . و ظاهرا اطاعت غياث الدّين محمود اظهار مىكرده ، امّا خطبه به نام او نمىخواند ، بلكه در خطبه بعد از نام خليفه ناصر باللّه عباسى اكتفا بر رحمت فرستادن به سلطان شهيد شهاب الدّين مىنمود . از اين جهت مردم را توهّم آن شد كه تاج الدّين خيال ديگر دارد ، نه تقويت غياث الدّين ، بلكه اظهار اطاعت او از براى آن مىكند كه مردم به او درآيند . و چون او اين معنى را از اوضاع مردم دريافت در مقام احسان و انعام ايشان شده دل اكثر مردم را به دام احسان در قيد خود درآورد ، مع هذا اكثر اولاد ملوك و سلاطين كه در ملازمت سلطان شهاب الدّين مىبودند از خدمت او به تنگ آمده ، از وى رخصت گرفته ، جدا شدند و اكثر ايشان نزد غياث الدّين محمود رفتند . و تاج الدّين بهواسطهء آنكه خليفه ناصر باللّه عباسى با او در مقام امداد مىباشد ، شيخ مجد الدّين مدرّس مدرسهء نظاميه را ، كه از قبل خليفه ناصر باللّه به رسالت نزد سلطان شهاب الدّين آمده و هنوز از غزنى بيرون نرفته بود كه خبر كشته شدن سلطان شهاب الدّين رسيد ، بنابراين ، شيخ مذكور در غزنى مانده او را رعايت بسيار كرد و تعظيم و تكريم بسيار نمود . و در اين اثنا ، از نزد غياث الدّين محمود خلعتهاى فاخر جهت تاج الدّين آمد و مكتوبى مشتمل بر ستايش و دولتخواهى او ، خصوصا در باب بيرون كردن علاء الدّين محمّد ، او را تعريف بسيار نوشته بودند ، و در آخر مكتوب اظهار آن كرده بود كه « در باب خطبه به نام ما كردن توقّف را وجهى نمىدانيم . زنهار ! و هزار زينهار ! كه توقّف نورزيده به مجرّد رسيدن [ مكتوب ] خطبه به نام ما بايد خواند . » و چون تاج الدّين بر مكتوب اطّلاع يافت ، بسيار اعراض و خشمگين گشت و با فرستادهء غياث الدّين محمود درشتى از حدّ گذرانيد . آخر الأمر گفت : « تا غياث الدّين محمود مرا از رقيّت و بندگى آزاد نكند و خطاب ملكى ندهد و دختر مرا از براى پسر خود نخواهد ، من خطبه به نام او نمىخوانم . » و چون اين جواب ، به غياث الدّين رسيد ، او مطلقا جواب او نداد و به مهمّ هرى كه اشتغال داشت اهتمام زياده كرد . و مقارن اين حال به تاج الدّين خبر رسيد كه « اينك سپاه علاء الدّين از باميان برآمده بر سر كرمان رفت و سوران را ، كه جايگير قديم او بود ، تاراج كرده هرچه يافتند بردند و ولايت تو را خراب ساختند . » [ 204 الف ] تاج الدّين فى الحال پدرزن خود سونچ را با سپاه بسيار روانهء آن صوبه نمود . اتّفاقا سونچ غافل خود را بر ايشان رسانيد و اكثر باميانى را به قتل آورد و سرهاى ايشان را به غزنى فرستاد ، و دماغ تاج الدّين به اين فتح اختلال بيشتر از