قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3583

تاريخ الفي ( فارسى )

طريق كشته شدن او را در تواريخ معتبره چنين آورده‌اند كه چون در حين انهزام شهاب الدّين از اتراك ختا وقت مراجعت از خوارزم - چنانچه تفصيل آن سابقا قلمى شد - در بلاد او چنين اشتهار يافت كه سلطان شهاب الدّين در معركهء جنگ غايب شده و معلوم نيست كه كشته شده يا زنده به جانبى بيرون رفته . بنابراين ، مفسدان ولايت او از اطراف و جوانب سر برداشته هريكى به افساد ناحيه‌اى از نواحى درازدستى كرده . از جملهء مفسدان دانيال « 1 » نام شخصى در ميان بلدهء لاهور و در كابل در كوهستان مىبود به‌اتّفاق كوكران « 2 » كه در آن ناحيه مىبودند و هميشه به خزانهء شهاب الدّين زر مىفرستادند ، پاى از دايرهء طاعت و انقياد بيرون نهاده شروع در تاخت و تاراج ولايت او كرده ، راه ميانهء لهاور ( لاهور ) « 3 » و غزنى را مسدود ساختند ؛ به نوعى كه هيچ احدى را مجال عبور نماند . و چون شهاب الدّين از آن معركه ، بر وجهى كه قبل از اين مذكور شد ، به صحّت و سلامت بازگشته به غزنى آمد و اين اخبار به سمع وى رسيد ، در مقام آن شد كه به جانب هندوستان رفته متمرّدان آن حدود را تأديب بليغ نمايد . بنابراين ، اوّلا به امير محمّد بن ابو على ، كه نايب او بود به لهاور و مولتان ، فرمان فرستاد كه « خراج سنهء ستّمائه [ - 600 ] و احدى ستّمائه [ - 601 ] را به استعجال هرچه تمام‌تر ارسال بايد داشت كه استعداد يورش ختا در كار است . » محمّد بن ابو على در جواب نوشت كه « خراج سنوات مذكوره مهياست ، امّا كوكران و دانيال ، صاحب جبل جورى ، راه ما بين غزنى و لهاور را آن‌چنان مسدود كرده‌اند كه هيچ احدى از آن راه تردّد نمىتواند . » چون اين معنى به سمع سلطان شهاب الدّين رسيد ، به غلام خود قطب الدّين [ ايبك ] ، كه مقدّم سپاه هند بود ، نوشت كه « كس پيش كوكران فرستاده ايشان را از ارتكاب اين افعال شنيعه منع بنماى . » اگر از تمرّد و عصيان خود پشيمان گشته قدم در دايرهء اطاعت و انقياد نهاد ، پس ما نيز از گناهان گذشتهء ايشان درمىگذريم . » و چون قطب الدّين ايبك به مقتضاى فرموده عمل نموده كس پيش كوكران فرستاده ايشان را به اطاعت و انقياد دعوت نمود ، پسر كوكر در جواب فرستاده گفت كه « اگر شهاب الدّين زنده مىبود چرا پيش ما كس نمىفرستاد تا ما نيز خراج از براى او مىفرستاديم ؟ » آن ايلچى در جواب او گفت كه « شما را آن حالت نيست كه سلطان شهاب الدّين كس خود را بفرستد . الحال نهايت خاطر شما را ملاحظه كرده‌اند كه مرا كه ملازم غلام ايشان هستم پيش شما فرستاده . » پسر كوكر باز در جواب او گفت كه اين « اين‌همه ، حكايت است . شهاب الدّين در

--> ( 1 ) . متن : راسال . ( 2 ) . الكامل : بنى كوكر . ( 3 ) . الكامل : لاهور .