قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3015

تاريخ الفي ( فارسى )

ولايت آذربايجان يورت داشتند . روزى غلامان سلطان مسعود در حدود سراب و اردبيل از موكب سلطان دور افتادند . ناگاه جوانى ديدند كه بر اسبى كوه‌پيكر ؛ هامون‌نورد سوار است . از وى پرسيدند كه اين اسب را مىفروشى ؟ گفت : اين اسب به پدر من تعلّق دارد . چگونه بىرخصت وى فروشم ؟ غلامان [ 70 الف ] سلطان الحاح بسيار نمودند ، فايده نكرد . آخر الأمر ، غلامان با يكديگر به اشاره و ايما قرار به آن دادند كه اين اسب را از دست وى به تغلّب و زور بگيرند و محقّرى به او دهند . خاصبيك اين معنى را يافت . خواست كه به جانب منزل خود رود كه غلامان سر راه بر وى گرفتند . خاصبك بالضّروره به جانب ديگرى تاخت . غلامان نيز از عقبش تاختند . در اين اثنا ، كوكبهء سلطان ظاهر شد . خاصبك خود را به سلطان رسانيده نادانسته گفت : « اى سالار طايفه ! از خيل تو مىخواهند كه اين اسب را از من به زور بستانند و بخرند . و من بىرخصت پدرم نمىتوانم فروخت . به فرياد من برس . » سلطان چون نظر به قدّ و اندام و حركات و سكنات خاصبك نمود ، متعجّب و متحيّر ماند و گفت : « پاك خدايى كه اين‌چنين صورتى بيافريدى ! » بعد از آن فرمود كه « اسب اين را چه كسى مىخواست كه بگيرد ؟ » هرچند تفحص كردند كسى را نيافتند . آخر سلطان خود فرمود كه غلامان خاصه را ملاحظه كنيد هركه اسبش عرق كرده ، درپى اين جوان تاخته . چون در آن جماعت غلامان ملاحظه كردند طايفه‌اى را يافتند كه اسبان ايشان عرق كرده بود . چون سلطان ايشان را پرسيد ، گفتند كه ما اين اسب را از براى سلطان مىخواستيم . بعد از آن سلطان فرمود تا پدر او را حاضر كردند . از وى پرسيد كه « اين اسب را مىفروشى ؟ » آن مرد گفت كه « پيش از اين خيال فروختن اين اسب نداشتم . اكنون چون سلطان ميل دارد اين اسب را با اين پسر و آنچه در سر كار اين بنده است همه را پيشكش سلطان كردم . » سلطان را اين جواب بسيار خوش آمده فرمود كه ده هزار دينار به پدر خاصبك دادند و خاصبك را در سلك مقرّبان خود انتظام داد و روزبه‌روز در مقام تربيت او مىبود تاآنكه مرتبهء او به جايى رسيد كه محسود « 1 » جميع امرا و مقرّبان گشت . و چون تقرّب خاصبك از حدّ اعتدال تجاوز نمود ، جمعى از مقرّبان سلطان از وى پيش جاولى اتابك شكايت كردند و در رفتن او رضاى اتابك جاولى را كه ثانى سلطان مسعود بود ، به دست آوردند . و چون سلطان براين حال اطّلاع يافت ، به جاولى اتابك پيغام فرستاد كه « من تو را به جهت دفع دشمن تربيت كرده امير الأمرا ساختم . اكنون مىشنوم كه قصد برداشت من مىكنى . اين صورت از كمال عقل و كياست تو بسيار دور مىنمايد . » جاولى چون اين سخن

--> ( 1 ) . م : محمود .