قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3318
تاريخ الفي ( فارسى )
كرد و آن شبكهء آهنين را دور انداخت . ديد كه جمعى از سپاه شوهرش در آنجا حاضرند ، امّا بههيچوجه قدرت بر هيچچيز ندارند . آخر الأمر ، زن ابراهيم كرباسى كه از جهت خيمه ساختن آورده بودند و در اين خانه مىبود بر هم گره بسته از آن شبكه به پايين فرستاد و سر او را به بالا در چوبى محكم كرد . و آن جماعتى كه بالا رفته انتظار مقدم عيسى مىبردند مطلقا بر اين حال اطّلاع ندارند . و عيسى كه به آن طرف دجله آمده مىخواست كه از آب بگذرد ، چون ديد كه جماعتى دست بر ريسمان طور مانند زده بالا مىروند ، بنياد فرياد كرد كه شايد كه آن جماعت متنبه شوند . و زن ابراهيم كه ديد عيسى مىخواهد مردم بالا را خبردار كند ، او نيز مردم قلعه را فرمود كه فرياد كنند تا آوازها بههم مختلط شده آن جماعت را اطّلاع بر حقيقت حال حاصل نشود . القصّه ، زن ابراهيم بيست مرد را به آن كرباس بالا كشيد و در آن مخزن نگاهداشت و خود كاسهاى شير برداشته متوجّه آن مخزن كه شوهرش را در آنجا مضبوط ساخته بودند ، گشت . چون آن دو مرد موكّل ديدند كه زن ابراهيم شير براى شوهرش مىآورد ، مانع او نشده گذاشتند كه پيش او رفت . و زن ، شوهر را بر حقيقت حال اطّلاع داد . در اين وقت فى الحال آن جماعت از در مخزن درآمده ، اولا آن دو موكّل را به قتل رسانيدند ، بعد از آن روى به بالا نهاده آن جماعت را نيز سزا رسانيدند ؛ غير از يك كس را كه خود را از آن بالا به پايين انداخته پارهپاره شد . و عيسى خايب و خاسر بازگشت و ابراهيم بر همّت زنش خلاص گشت . و از جمله وقايع اين سال آنكه ، پسر ملكشاه بن محمود سلجوقى كه در خوزستان نزد شمله تركمان بود ، در اين سال لشكرى جمع آورده بر سر بندنيجين رفته غارت و تاراج كرد و هرچه در آن شهر يافت از سپاه بيداد و ظلم در آن شهر به ظهور رسانيد . و چون در بغداد اشتهار يافت ، وزير خليفه ، عضد الدّين ، با سپاه بسيار كه از بغداد و حلّه و واسط جمع آورده متوجّه دفع او شد . و از امراى بزرگ طاشتكين ، امير الحاج و عزغلى « 1 » نيز همراه عضد الدّين وزير بودند . و چون ايشان از بغداد برآمده نزديك به بندنيجين رسيدند ، پسر ملكشاه بندنيجين را گذاشته به خوزستان رفت و ايشان از عقب او رسيده ، اسباب و اموال جمعى از تركمانان را كه همراه پسر ملكشاه بودند غارت كردند . و چون تركمانان اين خبر شنيدند ، بىرخصت او به قصد محاربهء سپاه بغداد و استخلاص اموال و اسباب خود بازگشتند . ملكزاده ايشان را مانع آمده نگذاشت كه ايشان بروند و آن
--> ( 1 ) . در متن : عرعلى .