قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3312

تاريخ الفي ( فارسى )

كردند . صلاح الدّين چون از مشاهدهء اين حال بسيار هراس بر باطن او استيلا يافته بود ، سوار شده روى به خيمهء خود نهاد . و زخمى بسيار خورد . بعد از آن فرمود كه سپاه او را تحقيق كردند ، هركس را كه مردم معتمد او مىشناختند او را نگاه داشتند و هركسى كه بيگانه بود و او را نمىشناختند ، همه را بيرون كردند . [ 137 ب ] و حكم كرد كه بعد از اين بىضامن كسى را نگاه ندارند . و در باب گرفتن قلعهء عزاز به جدّ شده بعد از سى و هشت روز آن قلعه را فتح نمود و در يازدهم شهر ذيحجة الحرام به اندرون قلعه درآمد . روز ديگر كوچ كرده متوجّه حلب شد . اين نوبت سيم نيز حلب را محاصره نمود . امّا اين مرتبه عامّهء اهل حلب در مقام جنگ درآمده مطلقا سپاه صلاح الدّين را نمىگذاشتند كه به نزديك شهر توانند رفت . بنابراين مدّت مديدى صلاح الدّين دور تر از شهر حلب فرود آمده هيچ‌كس را نمىگذاشت كه از بيرون به اندرون رود و نه از اندرون به بيرون . از اين جهت اهل حلب ترسيدند كه مبادا قحطى و گرانى به‌هم رسد . پس جماعتى از علما و صلحا در ميان درآمده قرار به صلح دادند ، « 1 » به‌شرط آنكه سيف الدّين غازى و ملك صالح و برادر سيف الدّين ، كه در سنجار و نصيبين بود ، همه با هم متّفق باشند و به منازعت يكديگر نكوشند ، و آنچه از بلاد شام صلاح الدّين گرفته از آن او باشد . چون مبانى صلح استحكام يافت ملك صالح خواهر كوچك خود را كه ملك نور الدّين او را بسيار دوست مىداشت به او داد كه قلعهء عزاز را از صلاح الدّين بطلبد و او را پيش صلاح الدّين فرستاد . صلاح الدّين آن دختر را كمال اعزاز و احترام نموده از نفايس جواهر و تحف بسيار به او پيشكش كرد . بعد از آن از وى پرسيد كه « اى بىبى من ! ديگر چه مىخواهى ؟ » آن صبيه گفت كه « قلعهء عزاز را مىخواهم . » فى الحال ، آن قلعه را نيز به او بخشيد و در ساعت فرمود كه عمّال و نوّاب او از آن قلعه بيرون آيند و قلعه را به كسان بىبى كوچك بسپارند . و از جمله وقايع اين سال آنكه در ماه ذيحجه در مكّهء معظّمه ميانهء امير حاجّ عراق عرب امير طاشتكين و امير مكثر ، امير مكّه ، محاربه واقع شد و از جانبين مردم بسيار كشته شدند . و امير مكّه ، مكثر ، از مقاومت حجّاج عاجز آمده پناه به قلعهء خود كه بر كوه ابو قبيس بنا كرده بود برد و امير حاج ، طاشتكين او را محاصره نمود . آخر الأمر ، نيز از آن قلعه بيرون آمده روى به باديه رفت و به فرمودهء خليفه مستضيئى باللّه امارت مكّه را به برادرش ، داود دادند . و در اين فتنه خانه‌هاى اكثر تجّار را كه در مكّه ساكن بودند تاراج كردند و بسيار خانه‌ها را به آتش سوختند . و از عجايب حالاتى كه در اين معركه روى نموده آن بود كه يكى از مردم امير حاج قاروره‌اى پر نفت كرده برسرايى كه ملك يتيمان بود انداخت ، چنانچه آن سرا با تمام آنچه در

--> ( 1 ) . بيستم محرّم سال بعد .