قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3251
تاريخ الفي ( فارسى )
چون قلاع اكثر شهرها خراب شده مبادا فرنگان فرصت يافته بر آن بلاد استيلا يابند . پس اوّل به بعلبك درآمد و فرمود كه حصار آن را استوار و معمور ساختند . همچنين در حمات و حلب و شام همه را تعمير نمود و در آن باب سعى و اهتمام نمود و در اندك روز باز حصارهاى آن بلاد را تعمير نمود و به حالت اصلى خود رسانيد . و از عجايب حالات آنكه در همين سال در ولايت فرنگ نيز زلزله حادث شد كه اكثر حصارهاى ايشان روى به خرابى نهاد و ايشان نيز از ترس استيلاى ملك نور الدّين در آن بلاد ، به عمارت آن اشتغال داشته فرصت آن نداشتند كه به امرى ديگر توانند پرداخت . و از جمله وقايع اين سال آنكه شهاب الدّين محمّد بن الياس بن ايلغازى بن ارتق ، صاحب قلعهء بيره از قبل ملك نور الدّين محمود ، با دويست سوار از بيره بيرون آمده متوجّه ملازمت نور الدّين شده بود كه در اثناى راه با سيصد نفر فرنگى كه مقدّم ايشان ، صاحب قلعهء اكراد بود ، اتّفاق ملاقات افتاد و ميانهء ايشان نايرهء جدال و قتال اشتغال يافت . بعد از قتل و كشش بسيار نسيم ظفر و نصرت بر پرچم علم شهاب الدّين محمّد وزيد . و صاحب قلعهء اكراد در معركه به قتل رسيد ، و از آن سىصد سوار جمعى قليل پياده شده بيرون رفتند و باقى همه به قتل رسيدند . شهاب الدّين محمّد سرهاى ايشان را بر نيزهها كرده متوجّه اردوى ملك نور الدّين شد . در اثناى راه به خدمت ملك نور الدّين رسيد و ملك نور الدّين از كشته شدن صاحب قلعهء اكراد - كه يك بليه بود از بلاهاى عظيم و هميشه بر بلاد اسلام تاخت مىآورد - بسيار خوشحال گرديد و شهاب الدّين محمّد را به عنايات پادشاهانه سرافراز گردانيد . و از جمله وقايع اين سال آنكه در ماه شوّال قطب الدّين مودود بن زنگى بن آقسنقر وفات يافت در موصل . او اوّلا پسر بزرگ خود ، عماد الدّين زنگى ، را وصّى خود گردانيده بود ، آخر الأمر ، به سعى فخر الدّين عبد المسيح - كه از خادمان قطب الدّين بود و به مرتبهاى رسيده بود كه جاى زين الدّين على كوچك به او قرار يافته بود - و خاتون ، دختر حسام الدّين تمرتاش ، كه حرم قطب الدّين مودود بود ، [ قطب الدّين ] جاى خود را به پسر كوچك خود ، سيف الدّين غازى ، كه از خاتون مذكور بود ، داد . و فخر الدّين محمود عبد المسيح بهواسطهء اين در آن مقام شد كه ميانهء او و ملك نور الدّين عداوت تمام بود و عماد الدّين زنگى بن قطب الدّين از كوچكى باز پيش عمّ خود ملك نور الدّين بود و او را فرزندخوانده ، و دختر خود به او داده و فخر الدّين عبد المسيح چون مىدانست كه اگر عماد الدّين به جاى پدر خود قرار يابد او را به حال خود نمىگذارد ، بنابراين سعى و اهتمام بسيار نموده پسر كوچك را به جاى پدر خود متمكن گردانيد و عماد الدّين زنگى مأيوس و نااميد از موصل [ 122 ب ] آمده متوجّه ملازمت عمّ خود ، ملك نور الدّين ، گرديد .