قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2994

تاريخ الفي ( فارسى )

نويسندگان بر آن تغلّب و تسلّط داشتند ، در زمان وزارت او ظاهر شد . و از جهت ظهور خيانت اهل قلم تمامى آن طايفه با او در مقام عداوت شده و ميانهء وزير و بعضى امراى كبار خصوصا قراسنقر ، صاحب آذربايجان ، نفاق راست كرده مهم به جايى رسانيدند كه قراسنقر از اردوى سلطان مفارقت نموده كس پيش سلطان فرستاده پيغام داد كه « اگر سلطان را ميل نوكرى ماست سر وزير ابو البركات را جهت ما بفرستد ، و الّا ما خدمت پادشاهزادهء ديگر مىكنيم . » چون اين پيغام به سلطان مسعود رسيد ، مضطر و متحيّر بماند ؛ چه ، اكثر امرا و اهل قلم با قراسنقر در باب قتل او متفق بودند و سلطان از روى اضطرار و بيچارگى ، دولتخواه خود را فرمود كه سرش از تن جدا ساخته جهت قراسنقر بردند . « 1 » و از اين جهت است كه يكى از وزرا ، كه تغلّب و تصرّف بسيار مىنمود و مدارش بر دروغ و حيل مىبود ، گفتند كه اين كارها كه تو مىكنى موجب تاريكى ايمان است . آن وزير در جواب گفت كه راست مىگوييد . اگرچه اين افعال موجب تاريكى ايمان است و ليكن چه‌كنم كه موجب روشنايى ديوان است . و غرض او از اين جواب آن بود كه چون عمّال [ 56 ب ] و نوّاب در سر كار سلاطين از براى جلب نفع بىتصرّف و تغلّب نمىباشند ، اگر همانا يكى نادر پيدا شود و راستى را شيوهء خود سازد و ثمرهء راستى خود همان بيند كه وزير ابو البركات درگزينى ديد ؛ چه ، هرگاه يك كس در سر كار پادشاه عظيم الشأن به‌واسطهء ديانت و راستى كه پيش گرفته سدّ منافع جمعى كثير كه ارباب دخل‌اند و در خدمت پادشاه راه سخن دارند ، نمايد ، يقين است كه ايشان مهاامكن در هلاك او سعى خواهند نمود و اگر آن معنى به‌آسانى پيش نرود ، به جايى مىرسانند كه صاحب خود را مضطر و ملجأ ساخته او را دفع مىكنند . القصّه ، چون خواهىنخواهى سلطان مسعود از روى كراهت وزير خود را كشت ، وزرا از وى راضى و خوشنود گشتند و منصب وزارت را به ابو العزّ طاهر بن محمّد بروجردى « 2 » دادند ، و امرا از وى بىاختيار سلطان ولايات را به جايگير خود مىگرفتند و ابو العزّ از ترس جان خود هرچه ايشان مىگفتند ، چنان مىكرد و سلطان مسعود را غير از اسم سلطنت هيچ اختيار نماند . و از جمله وقايع اين سال آنكه حسام الدّين تمرتاش بن ايلغازى ، صاحب ماردين ، قلعهء هتّاخ « 3 » را كه از مشاهير قلاع ديار بكر بود از دست بنى مروان گرفت و بعد از آن ، از بنى مروان در ديار بكر اثرى نماند و نام ايشان بالكليه از آن ديار محو شد .

--> ( 1 ) . آنچه در اين سطور دربارهء ابو البركات آمد ، در ديگر منابع تاريخى به وزير كمال الدين محمّد بن حسين خازن منسوب شده است . - بندارى ، تاريخ . . . ، 172 - 173 ؛ حسينى ، زبدة التواريخ ، 215 ؛ ابن اثير ، الكامل ، ج 11 ، ص 66 . ( 2 ) . وى وزير قراسنقر ، حاكم آذربايجان ، بود . ( 3 ) . در نزديكى ميافارقين .