قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3139
تاريخ الفي ( فارسى )
و آن زنگى را به خدا و رسول خدا سوگند داديم كه « اين مرد را چون پناه به ما آورده ، اين نوبت ببخش . » پس آن مرد دست از وى بازداشته به نماز تحيّت مسجد مشغول شد . بعد از اداى دو ركعت نماز پاى بر آب نهاده برفت . و چون وى از نظر غايب شد ، ابن مهدى باز همچنان سراسيمه گاهى از دروازهء مسجد و گاهى از بالاى طاق آن به جانب صحرا نگاه مىكرد و ما در مسجد به نماز مشغول شديم كه يك بار ديگر خود را به محراب انداخت و گفت « اى ياران ! از براى خدا مرا از دست اين بدوى كه به قصد من مىآيد ، خلاص نماييد . » [ 98 الف ] چون بيرون مسجد آمده نگاه كرديم ، ديديم مردى بدوى ، عصايى در دست ، از دور مىنمايد كه متوجّه مسجد است . چون ساعتى گذشت ، آن مرد از راه صحرا به مسجد درآمد و بر ما سلام كرد . چون نظرش بر ابن مهدى افتاد ، فرياد برآورد و گفت « اى گمراهكننده خلايق ! تو را به اين موضع چه كار است ؟ من همين لحظه تو را هلاك مىگردانم و شرّ تو را از عالم بر مىدارم . » اين كلمات را گفته و عصا را گرفته متوجّه او شد . اين نوبت نيز ما به تضرّع و زارى تمام او را بازگردانيديم . پس آن بدوى نيز دو ركعت نماز تحيت مسجد گذارده ، از ما وداع جسته روى به صحرا نهاد و از نظر ما غايب شد . و چون اين مرد رفت ، ابن مهدى به ما گفت « اكنون از شما ملتمس آن است كه باز با ما همراهى كنيد كه به آن موضعى كه به شما ملاقات كرديم برسيم . » ابن صياد گفت كه « بعد از اين ما را با تو هيچ همراهى نبايد كرد . » بنابراين ، ما او را به آن موضع رسانيده ، از آن جدا شديم و ديگر از وى خبر نيافتيم ، تا آنكه در سنه احدى و خمسين و خمسمائه [ - 551 ] هجرى كار او بالا گفت و چندين خلايق بر وى جمع شدند و خلقى بسيار از مسلمانان بر دست او به قتل رسيدند ، و اللّه اعلم بضماير العباد . و در اين سال ، از اعيان بغداد و مشاهير آن ابو الفتوح عبد الله بن هبة الله بن المظفر بن رئيس الرؤسا - كه به استاد دار الخلافه اشتهار داشت - وفات يافت . بعد از فوت آن ، خليفه مقتفى لامر الله « 1 » پسر كلان او ، عضد الدّين ابو الفرج محمّد بن عبد الله ، را به جاى وى نشانيد و مهماتى كه به پدرش تعلّق داشت ، به او تعلّق گرفت . و هم در اين سال ، شيخ عبد الرحمان بن عبد الصمد [ بن احمد بن على ابو القاسم اكاف نيشابورى كه از فقها و متكلّمين آن زمانه بود و در زهد و تقوا سرآمد آن روزگار - چنانچه سلطان سنجر هميشه به ديدن او رفتى و از وى دعا خواستى و گاهى بود كه سلطان سنجر را به خانه خود نمىگذاشت - وفات يافت .
--> ( 1 ) . ق : مقتفى باللّه .