قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3114
تاريخ الفي ( فارسى )
آخر الأمر از اطراف و جوانب شهر نيشابور چندان غزان ريختند كه اهالى نيشابور از مقاومت ايشان عاجز آمده ، دست اهل و عيال خود گرفته ، پناه به مسجد جامع آن شهر - كه از عمارات مشهورهء خراسان بود - بردند . غزان اولا روى به آن مسجد نهادند و مرد و زن ، پير و جوان را به ضرب تيغ بىدريغ هلاك كردند و چندين خلايق در آن مسجد به قتل رسيدند كه در صحن آن جوىهاى خون روان شد . و چون شب درآمد ، غزان از مسجد جامع بيرون آمده روى به مسجدى ديگر كه جمعى كثير از اهالى نيشابور در آنجا بودند ، نهادند و آن مسجد را بعد از قتل آن جماعت كه در آنجا پناه برده بودند ، آتشى زدند كه ستونهاى بنفش آن مسجد شروع در سوختن كرد . و غزان به روشنايى آن آتش تمام شب به قتل و نهب نيشابوريان اشتغال داشتند . و چون در روى زمين هيچچيز نماند ، شروع در كاويدن خانهها و شكستن ديوارها نموده مانند مرو ، نيشابور را نيز خراب مطلق ساختند و مردم را به خاكستر و نمك شكنجه مىكردند . به اين طريق كه ، خاكستر و نمك را در آب حلّ كرده در دهن و بينى مردم مىريختند و مخزونات ايشان را پيدا مىكردند . و چندان مشايخ و علما و درويشان در زير شكنجهء آن ملاعين هلاك شدند كه از حدّ حصر و شمار بيرون بود . از جمله علما ، محمّد بن يحيى - كه باوجود تبحّر در علوم ، به تقوا و صلاح آراسته بود - در زير شكنجهء خاكستر و نمك سفر آخرت اختيار نمود . و اين قطعه را خاقانى شروانى در شأن او گفته : در ملّت محمّد يحيى نداشت كس * فاضلتر از محمّد يحيى فناى خاك آن كرد گاه مهلكه دندان فداى سنگ * وين كرد روز قتل دهان را فداى خاك « 1 » القصّه در تمام خراسان موضعى نماند كه از ظلم و تعدّى غزان خراب و ويران نشود . و سلطان سنجر چهار سال در ميان آن طايفه مانده بود و انواع آزار و بىعزّتى از ايشان به وى مىرسيد ، چنانچه در تاريخ ابن اثير آورده كه تحكّمات غزان بر سلطان سنجر در آن ايّام كه سلطان در دست ايشان گرفتار بود به جايى رسيد كه روزى يكى از بزرگان ايشان بختيار نام نزد سلطان آمده گفت كه « شهر مرو را به جايگير من بده . » سلطان در جواب [ 92 الف ] او گفت كه « شهر مرو پايتخت من است و پايتخت را به جاگير نمىتوان داد . » « 2 » و چون غزان اين جواب از
--> ( 1 ) . و على بن ابراهيم كاتب در سوگ محمّد بن يحيى مرثيهاى گفته است با اين مطلع : مضى الذي كان يحبى الدّرّ من فيه * يسيل بالفصل و الافضال واديه يعنى : درگذشت كسى كه هنگام سخن گفتن درّ و گوهر از دهان خود مىريخت و با سيل فضل و دانش و داود سرزمين خود را سيراب مىساخت . - ابن اثير ، الكامل ، ج 11 ، ص 178 . ( 2 ) . حتى اتسز نيز علىرغم اينكه در دوران اسارت سنجر به سلجوقيان وفادار باقى ماند ، تقاضايى شبيه اين داشت . وى كوشيد تا سنجر را وادارد كه آمل شط را كه جهت گذار از رودخانهء جيحون اهميت سوق الجيشى داشت به او واگذارد . اما كوتوال قلعه حاضر نشد از وظيفهء خود عدول كند و آن موضع مهم را تسليم وى سازد .