قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3090
تاريخ الفي ( فارسى )
بنابراين ، رايش بر آن قرار گرفت كه سليمانشاه را از امرا بترساند تا ميانهء ايشان مخالفت واقع شود . در اين معنى بعد از تأمّل بسيار چاره غير از آن نديد كه بهواسطهء خواهر خود سخنى چند به سمع سلطان رساند . القصّه ، خوارزمشاه نزد خواهر خود رفته گفت كه « امرا به شوهر تو دل بد كردهاند و مىخواهند كه او را گرفته محبوس سازند و به طلب سلطان محمّد ، برادرش ، كسى بفرستند و وعدهء خروج ايشان امشب است . » آن عورت فى الحال ، بر وجهى اين حكايت را به سمع سلطان رسانيد كه او را در صحّت آن [ 86 الف ] هيچ دغدغه نماند و با خود گريختن قرار داد . و در همان شب با معدودى چند از غلامان و ملازمان از همدان بيرون آمده روى به مازندران نهاد . و امرا و سپاهيان از اين حال متحيّر و خالى الذهن بودند . چون صباح اين خبر به گوش مردم رسيد كه سليمانشاه پيدا نيست ، لشكريان دست به غارت نهاده از خزانه و اصطبل سليمانشاهى اثرى نگذاشتند . و چون اين خبر به سمع سلطان محمّد رسيد ، اوّلا ، مطلقا باور نكرد ، و اين آوازه را از جمله مكر و حيلههاى امرا از براى گرفتن او خيال كرد . تا آنكه به تواتر رسيد و يقين شد كه سليمانشاه در ميان نيست . پس سلطان محمّد عازم همدان شد و اين نوبت ديگربار از روى استقلال تمام به سرير سلطنت نشست و به ضبط و ربط ممالك پرداخت . و سليمانشاه از مازندران به جانب اصفهان رفت تا به طبس گيلكى به ايلغار آمده در هيچجا توقّف نكرد و از طبس گيلكى پانصد سوار جرّار ، همراه برداشته متوجّه اصفهان شد . و چون به آن حوالى رسيد كس نزد رشيد جامهدار ، كه شحنهء اصفهان بود ، فرستاد كه او اصفهان را به وى سپارد . رشيد قبول نكرد و شهر را ضبط نمود و در مقام ممانعت و مدافعت درآمد . سليمانشاه چون حال چنان ديد ، چاره غير از آن نديد كه به بغداد رفته از جانب خليفه مقتفى مدد خواهد . القصّه ، چون سليمانشاه به بغداد رسيد خليفه مقدم او را عزيز دانسته در مقام التفات شد و جميع اسباب سلطنت براى او فرستاد . و چون اين نوبت باز سليمانشاه اساس پادشاهى به دست آورد ، عنان عزيمت به صوب آذربايجان منعطف گردانيد . امراى آن ديار مثل اتابك ايلدگز و غير آن باز در مقام اطاعت سليمانشاه درآمدند و درصدد امداد او شدند . و در اين وقت برادر سلطان محمّد ملكشاه كه از بند همدان در همان چند روز گريخته به خوزستان گريخته بود ، در آنجا به اتّفاق آقسنقر پيروزكوهى روى به تبريز نهاد و به سليمانشاه پيوستند . و چون سلطان محمّد خبر از جمعيت مخالفان يافت ، از همدان با لشكرى گران به جانب آذربايجان شتافت . چون به حوالى تبريز رسيد ، سليمانشاه نيز مستعدّ جنگ شده از تبريز بيرون آمد و نايرهء جدل و قتال ميانهء هردو طايفه اشتعال يافت . آخر الأمر ، بعد از كشش و كوشش بسيار سليمانشاه طاقت نياورده روى به گريز نهاد . و از همانجا عنان عزيمت موصل منعطف داشت . و چون سلطان