قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2962

تاريخ الفي ( فارسى )

چون به حلوان « 1 » رسيدند سپاه خليفه شروع در نهب و غارت رعايا نموده ولايت را خراب كردند . در آنجا امير برسق به ملازمت خليفه رسيد و اقبال خادم را خليفه ، با سه هزار سوار ، به ضبط بغداد فرستاد و خود با هفت هزار سوار راه همدان پيش گرفت و از حلوان كوچ كرد . چون سلطان مسعود بر اين حال اطّلاع يافت ، او نيز با پنج هزار سوار كه اكثر ايشان عرضيه‌ها پيش فرستاده اظهار اطاعت و انقياد خليفه مىكردند و مىگفتند كه « در وقت فرصت ترك سلطان مسعود نموده به ملازمت خواهيم رسيد . » ، متوجّه جنگ خليفه شدند . چون سلطان مسعود بر نفاق سپاه خود اطّلاع يافت از كمال تدبيرى كه داشت ، آن‌چنان سلوك با مردم پيش گرفت كه از اطراف و جوانب مردم ملازمت او را پيش گرفته همه بر وى جمع شدند . و آن جماعت كه هميشه به خليفه مىنوشتند ، از ادارهء خود پشيمان شده ، با سلطان مسعود به واسطهء خلق و ملايمت يك‌جهت شدند و از سپاه خليفه مسترشد باللّه قريب به دو هزار كس گريخته نزد سلطان مسعود رفتند و كار به آنجا رسيد كه خليفه با پنج هزار سوار و سلطان مسعود با پانزده هزار سوار متوجّه جنگ يكديگر شدند . در اين اثنا ، ملك داود بن سلطان محمود « 2 » كس پيش خليفه فرستاده پيغام داد كه « مصلحت آن است كه خليفه عنان عزيمت به صوب دينور منعطف دارد تا من با لشكرى گران به ملازمت ايشان رسيده به اتفاق يكديگر سلطان مسعود را از پيش برداريم . » و از موصل امير عماد الدّين اتابك زنگى نيز لشكرى گران به امداد خليفه تعيين نمود . امّا هنوز به اردوى خليفه ملحق نشده بود كه در موضع دارسرح « 3 » سلطان مسعود رسيده بىتوقّف صف‌آرائى نموده متوجّه جنگ شد . چون خليفه اين حال مشاهده نمود او نيز ناچار ميمنه و ميسره راست كرده در برابر سپاه سلطان مسعود درآمد . سلطان مسعود اوّلا بر ميمنهء خليفه كه به يرنقش بازدار و نور الدّوله سنقر و قزل آخر تعلّق داشت ، حمله آورد كه در يك ساعت ميمنه را پريشان گردانيده روى به قلب سپاه خليفه آورد كه خليفه در ميان ايشان بود . ميسرهء خليفه به مجرّد مشاهدهء اين [ 57 ب ] جرئت سلطان مسعود ، بىجنگ و جدل از سلك انتقام بيرون رفته پراكنده و متفرّق شدند . « 4 » از عجايب حالات آنكه ، در اين معركه ، هيچ احدى به قتل نرسيد و خليفه با جمعى از امراى كبار خود مثل شرف الدّين على بن طراد زينبى ، وزير خليفه ، قاضى القضات و ابن طلحهء خزانه‌دار و ابن انبارى « 5 » و جميع خطبا گرفتار شدند و باقى مردم بغداد به قبيح‌ترين حال گريخته

--> ( 1 ) . شهرى در سواد بغداد . ( 2 ) . در اين زمان وى در آذربايجان بود . ( 3 ) . الكامل : دايمرج . بندارى ، تاريخ . . . : مرج‌داى مرك ، ص 164 - 165 . ( 4 ) . مقايسه شود با حمد إله مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 359 . ( 5 ) . در سمت كاتب الانشايى - بندارى ، تاريخ دولة آل سلجوق ، ص 165 .