قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2937
تاريخ الفي ( فارسى )
الدّوله اقبال را به جنگ او فرستاد . دبيس از ايشان نيز شكست يافته به جانبى بيرون رفت . بختيار و شاق و جمعى كثير از امراى او اسير شدند ، و اللّه أعلم . و از جمله وقايع اين سال آنكه در ماه رمضان ميانهء ملك طغرل و برادرزادهء او ، ملك داود بن سلطان محمود ، بعد از معاودت سلطان سنجر به جانب خراسان ، در نواحى همدان ، جنگ واقع شد ، امّا نصرت ملك طغرل را بود و ملك داود با اتابك خود ، كه آقسنقر احمد [ يلى ] ، باشد ، قريب به يك ماه در صحراها گشته ، در اوايل شهر ذيقعده به بغداد درآمدند و خليفه [ 51 ب ] مقدم ملك داود به اعزاز و اكرام تلقّى نموده در دار الإماره فرود آورد . و از جمله وقايع اين سال آنكه در ماه رجب تاج الملوك بورى بن طغتگين ، صاحب دمشق ، به الم همان زخمى كه باطنى بر وى زده بود ، وفات يافت و در وقت وفات ، پسر كلان خود ، شمس الملوك اسماعيل ، را قايممقام خود گردانيد و بر سرير حكومت دمشق نشانيد و پسر ديگرش ، شمس الدّوله محمّد ، را به بعلبك و اعمال [ آن ] گماشت . و مدير امور شمس الملوك حاجب يوسف بن فيروز بود كه در خدمت پدرش تاج الملوك كمال تقرّب داشت . او با رعيت آنچنان بر وفق و مدارا سلوك مىكرد ، كه هميشه رعايا و ساير ساكنين قلمرو ايشان او را دعا مىكردند . بعد از اندكروز ميانهء هر دو برادران نزاع و خصومت به هم رسيد و مهمّ به آنجا كشيد كه شمس الملوك لشكرى فراهم آورده بر سر بعلبك رفت . منشأ اين خصومت آن بود كه تاج الملوك دو قلعه داشت كه يكى را حصن « لبوة » و ديگرى را حصن « رأس » گفتندى و اين دو قلعه در اعمال دمشق به متانت و استحكام اشتهار داشتند . در اين وقت كه شمس الدّوله به بعلبك رفت ، كسان خود را نزد نگاهبانان آن قلعه فرستاده ايشان را با خود متفق گردانيد و هر قلعه را متصرّف شد . و چون برادر بزرگ او بر اين حال اطّلاع يافت ، كس نزد او فرستاد كه اين حركت از تو بسيار دور بود . همانا كه جمعى از مفسدان تو را بر اين داشتهاند . بههرحال مناسب آن است كه تو هر دو آن قلعه را به نوّاب و عمّال ما واگذارى و خود به همانچه كه پدر به تو داده است قانع شده پاى از دايرهء خود بيرون ننهى كه موجب ندامت و پشيمانى خواهد بود . » القصّه ، شمس الدّوله اصلا به سخنان برادر بزرگ التفات ننمود و جواب ناصواب گفته و فرستادهء او را بازگردانيد . شمس الملوك ، از كمال دانايى و تدبيرى كه داشت ، چند روز از آن رهگذر مطلقا حرفى نگفت ، بلكه از وى گاهگاهى چنين ظاهر مىشد كه چون برادر كوچك من ميل به آن قلعه دارد ، سهل است و به او مضايقه نبايد كرد . بعد از مدتى كه مردم همه خيال كردند كه شمس الملوك با برادر مضايقه نخواهد كرد ، روزى بىخبر از دمشق بيرون آمد و پيشخانهء خود را به جانب شمال شهر زد . آن دو قلعه به جانب مشرق دمشق واقع بود ، چنانچه