قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
2804
تاريخ الفي ( فارسى )
و تفصيل احوال او بعد از آنكه از موصل عزل شده بود در تواريخ معتبره بر اين وجه نوشتهاند كه چون سلطان محمّد ولايت موصل و جزيره را از امير سقاوو گرفت و امير چاولى به ملازمت سلطان رسيد ، سلطان او را به عنايات خسروانه سرافراز ساخته اتابك پسر خود ، چغرى بيگ ، را به او ارزانى داشت و ولايت فارس را بتمامه به جايگيرى او عنايت فرمود . چون امير چاولى از اصفهان متوجّه فارس شد در اثناى راه به ولايت بلداجى ، كه از غلامان سلطان ملكشاه بود و از اكليل سرمق تا قلعهء اصطخر « 1 » كه از مشاهير قلاع فارس است در تصرّف او بود رسيد ، كس پيش بلداجى فرستاده او را طلب داشت . بلداجى چون پسر سلطان همراه [ امير چاولى ] بود مخالفت نتوانست ورزيد . بالضّروره به ملازمت چغرى بيگ آمد . چاولى سقاوو پيش از آمدن او به چغرى بيگ ياد داده بود كه چون بلداجى پيدا شود بگويد كه : او را بگيريد . اتّفاقا ، آن طفل وقتى كه بلداجى از دور پيدا شد به اشارهء چاولى سقاوو گفت كه : اين مرد را بگيريد . فى الحال از اطراف و جوانب مردمى كه براى همين كار مقرّر شده بودند ، بلداجى را دستگير نموده به اشارهء چاولى به قتل رسانيدند و اموال و اسباب او را تاراج كردند . چون اين خبر ، به وزير بلداجى ، كه به « جهرمى » شهرت داشت ، رسيد اهل و عيال او را با ذخاير و خزاين او در قلعهء اصطخر ضبط نموده در مقام قلعهدارى شد . آخر الأمر ، چاولى آن قلعه را جبرا و قهرا از دست جهرمى گرفته اسباب و اموال خود را در آنجا ضبط نموده متوجّه فارس شد . چون چاولى به شيراز درآمد جماعتى از امراى شبنكاره را ، كه مقدّم ايشان حسن بن مبارز كه به حشوه « 2 » مشهور بود ، بنابه واسطهء بسيارى خيل و حشم ، بر آن ولايت استيلا يافت و حسن مبارز در شهر فساد مىنمود . چاولى چون شوكت و استيلاى ايشان در ولايت فارس ملاحظه نمود دانست كه با وجود ايشان مهمّات او در فارس رونقپذير نخواهد بود . بنابراين ، [ 336 ب ] كس به طلب حسن فرستاد كه به ملازمت چغرى بيگ حاضر شود . حسن مبارز در جواب چاولى نوشت كه : من بندهء دولتخواه سلطانم و در اين مدّت هرگز قدم از دايرهء اطاعت او بيرون ننهادهام . امّا به واسطهء منكرى كه از تو نسبت به بلداجى ظاهر شده آمدن من به حضور از جمله محالات است ، و إلّا آنچه از اعمال ديوانى در ولايت من مىشود سال به سال به هركه مىفرمايند ادا مىفرمايم . چاولى چون اين جواب شنيد در مقام مكر و حيله درآمده فرمود كه شتران و استران او را
--> ( 1 ) . استخر . - و . ( 2 ) . الكامل : خسرو .