قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2731

تاريخ الفي ( فارسى )

اتّفاقا ، در اثناى اين حالات ، ثمرهء صبر و شكيبايى ايشان ظاهر شد كه سلطان محمّد بن ملكشاه به عارضهء قولنج درگذشت . چون اين خبر ، در سپاه اشتهار گرفت در اوّل محرّم سنهء احدى عشر و خمسمائه [ - 511 هجرى ] لشكرها كه به محاصرهء قلعهء لمسر مشغول بودند ، با يكديگر در اضطراب و مخالفت درآمده متفرّق شدند و خيمه‌ها و اكثر اسباب خود از غلّه و گوسفندان و آنچه حمل ايشان فى الجمله مشقّتى داشت گذاشته روى به گريز نهادند و حال آنكه قبل از آن در وقت جمع غلّه براى ذخيرهء خود گاه‌گاه از روى تمسخّر و استهزا به رفيقان فرياد مىكردند و مىگفتند كه : اينك مولانا از براى شما ذخيره و گوسفند فرستاده است . بياييد آنها را بستانيد . اتّفاقا ، روزى در اثناى آنكه ايشان از روى طعن و مسخرگى اينچنين چيزها مىگفتند « نسيمان » نام رفيقى در جواب ايشان گفت كه : ان شاء اللّه تعالى اگر مشيّت حقّ ، سبحانه و تعالى ، باشد آنچه مولانا فرستاده متصرّف خواهيم شد . اكنون در وقت گريختن سپاه بندگان ، اتابك « 1 » شيرگير دست بر زانو مىزد و مىگفت : اينك سخن نسيمان راست آمد . در اين وقت ، رفيقان به استقرا و تخمين دانستند كه سلطان محمّد از ميان رفته . بنابراين ، فى الحال قاصدان را به اين بشارت فرستاده اهالى جميع قلاع خود را خبردار ساختند و جمعى از رفيقان تعاقب سپاه سلطان محمّد نموده اموال و اسباب بسيار به دست آوردند و اكثر ايشان را به قتل رسانيدند و برخى از ايشان در وقت گريختن در رودخانه‌ها غرق شدند . القصّه ، ايشان را تا شهر طالقان متعاقب بودند . بعد از اين واقعه ، نزاريّان قوّت گرفتند و بر ولايات عراق و آذربايجان و خراسان و مازندران و رستمدار و گرجستان و گيلان تسلّط و تمكّن يافتند و حكّام ديار مذكور با ايشان در مقام يگانگى و اتّحاد شده مواصلت كردند تا وقتى كه پادشاه هلاكو خان ، خورشاه را از قلعه بيرون آورد و آن دولت به يكبارگى سپرى و منقطع گشت . اين بود مجملى از احوال نزاريّه ، و تفاصيل احوال هر يكى از دعاة ايشان در طىّ احوال سنوات آينده مذكور خواهد شد . ان شاء اللّه تعالى .

--> ( 1 ) . در منابع متقدّم از جمله زبدة النصره ( ترجمهء فارسى ، ص 137 ) ؛ الكامل ، ج 10 ، ص 335 ؛ تاريخ جهانگشاى جوينى ، ج 2 ، ص 681 ، به صورت « انوشتگين شيرگير » حاكم « آوه » و « ساوه » آمده است .